۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم...

در زندگي شبهايي هست براي نخوابيدن، ما امشب دلمان عجيب هواي آرزوهايش را كرده، ما دلمان امشب بغض دارد اصلن، ما حالمان رو به راه نيست فريادمي خواهيم، ما امشب به شدت يك شانه مي خواهيم كه پناهي باشد و هر شانه اي نيست، سر انگشتان نوازشگر و هرم نفس ِ پشت گردن و سر گذاشتن روي سينه و شنيدن ضربان قلب و ، داغي ِ لب رو پيشاني و نگاه گرم و نجواي در گوشي مي خواهيم كه از آن هر كسي نيست البته!

خدايا ببخش امشب را بر من ببخش.امشب من گقتم شايد حواست به من نيست، گفتم شايد نمي بيني ديگر مرا امشب آسمانت را من تار ديدم بس كه پشت پرده اشك بود مردمكانم، امشب من دلم گريه ي با صدا مي خواست ولي گذاشتم ته دلم تلنبار شود گفتم شايد حرمت اشك نريخته بيشتر باشد نزد تو. خدايا امشب را بر من ببخش!

1 comments:

آناهيتا گفت...

مي دوني نيو جان، تو هميشه بيشتر از ظرفيت آدمها باهاشون رفتار كردي تو هميشه كاري كردي كه امر بهشان مشتبه شده كه خيلي...آره!
بي خيال نيو بيا فقط يه كم منطقي باش. كاش غمتو لااقل به من مي گفتي تا سبكتر شي!
احمقه اون كسي كه تو رو، روحتو رفاقتتو نشناخته و گذشته. تو كه نمي خواي به يه آدمه احمق قدرنشناس فكر كني. مي خواي؟