۲۳ تیر ۱۳۸۸

حتي شما دوست عزيز!

يك دوستي كه قبولش دارم (خيلي كم آدمهايي هستند كه عميقن قبولشان داشته باشم) مي گويد: يكي از احمقانه ترين كارهاي دنيا وبلاگ نوشتن به شيوه ي توست ! اينكه مي آيي حال و روزت را شرح مي دهي اينكه مي نويسي چه دارد در ذهن و قلبت مي گذرد، با توجه به اينكه اكثر خواننده هايت آدمهاي دنياي واقعي تو هستند يك حماقت محرز(؟) است. بعد من با پررويي مي گويم: من اينطورآدمي هستم اصلن من دلم مي خواهد دقايقم روزهايم را شريك باشم با آدمهاي اطرافم. يكجوري مي خواهم تجربياتم را جمعي كنم! بعد مي گه كار تو مثل اين است كه برهنه كنار پنجره.بيايي مي بينم منطقي حرف مي زند ولي من يك آدم روزمره نويسم كه اينطور نوشتن را قلبن مي پسندم و تخليه مي شوم حسابي و پناهگاهيست برايم اين وبلاگ.
ولي گلايه هم دارم از شما! بعله از شما آدم دنياي واقعي ام كه نمي توانيد خواندينهاي اينجا را در همين دنياي مجازي تمام كنيد و مدام مرا كنكاش مي كنيد كه چه شده؟ مخاطب خاص كيست؟ حالت بد است؟ سفر خوش گذشت؟ خب من اينها را نمي پسندم اصلن اينجا من نمي آيم روزهايم را بنويسم كه شاديهايم را به رخ بكشم يا با غم هايم دلسوزيتان را بجنبانم يا حتي حرفي به گوش كسي برسانم! اينجا من دنيايي ساخته ام براي خودم خارج از دنياي شما. اينجا اگر حرفي داريد بزنيد و نكشيد اين حرفها و بحث ها را به تلفن و ديدار و اس ام اس! بگذاريد راحت تر بنويسم بگذاريد اصلن گاهي بيايم چرند بنويسم ، احساس آن لحظه ام اين است لابد! بگذاريد گاهي فحش بدهم گاهي همه چيز را ببرم زير سوال مرا به خودسانسوري وا نداريد كه بيزارم از اين پديده. اين اتمام حجتي بود با شما از اين پس هم سعي ام بر اين است كه بي پرده تر بنويسم. نمي پسنديد اگر يك ضربدر كوچك بالاي اين پنجره ي الكترونيكي هست آن را براي هميشه بزنيد و خلاص. ولي حق نداريد انقدر سطحي نگر باشيد كه بر اساس نوشته هايم قضاوتم كنيد و قضاوتتان را به رخم بكشيد. (حتي شما دوست عزيز)

۲ نظر:

حمید گفت...

سلام
چشم!!!!!!

Tramontana گفت...

من به شخصه فلان می خورم بخوام در مورد شما و ریاست جمهوری قضاوت بکنم