۱ شهریور ۱۳۸۸

داستان مداد رنگي هاي من

ساعت نزديك 3 صبحه و من هنوز خوابم نبرده بعد از 45 دقيقه تقلا توي تخت خواب به اين نتيجه رسيدم كه نه !من اصلن امشب آدم ِ بخوابي نيستم! گفتم خوب بيام اينجا نوشتنم مي گيره كلي موضوع توي ذهنم بود كه مي شد در موردشون نوشت ولي بدبختي اينجاست كه اين شبا،‌شبايي نيست كه ديگه بشه مثل اون قبل ترها، لاينقطع نوشت، بچه كه بودم يا بهتر بگم بچه تر كه بودم (حدودن 8 يا 9 ساله) يادمه يه روز با يه همكلاسي به شدت دعوام شد موضوع سر چي بود اصلن يادم نمياد فقط يادمه وقتي بعد از زنگ تفريح برگشتم تمام مدادا و مداد رنگيام شكسته بود! اون روز با تمام بچگيم خيلي تلاش كردم كه گريه نكنم بغضمو قورت دادم مداد رنگي هامو كه ريخته بود روي ميز و زمين جمع كردم ريختم تو جامدادي و از كلاس رفتم بيرون (در حالي كه مي ديدم تمام رفتارمو زير نظر داره) بعد رفتم توي دستشويي مدرسه و زار زار از ته دل گريه كردم براشون هيچ وقت يادم نيست انقدر خالصانه اشك ريخته باشم، صورتمو شستم و اومدمو نشستم سر كلاس (بازم داشت منو نگاه مي كرد) اون روز تموم شد و من تا چند روز نه نقاشي مي كشيدم نه دفترمو با گل و بلبل تزيين مي كردم انگار عزادار بودم واسشون! اينا رو گفتم تا به اين برسم كه چرا اين روزها نمي شه لاينقطع نوشت. اين روزها، همه‌ی مدادهامون بی‌نوك شدن. گويا شب كه ما خواب بوديم، يكی اومده و جعبه‌ی مداد رنگی‌هامون رو برداشته و نوك همه‌ی مدادها رو شكسته. جعبه رو هم با خودش نبرده ،گذاشته بمونه كنج خونه، تا آينه دق باشه برامون. نگاش كنيم و ياد همه‌ی خاطره‌های رنگی زندگی بيوفتيم. گويا هم اينكه هستيم و هر چند وقت يكبار سلامی می‌كنيم كفايت می‌كنه اين روزها رو. گويا همين سلام بريده بريده، يعنی حال همه‌ی ما خوب است

۲ نظر:

همكلاسي گفت...

آخي! فكر كن تو بچه بودي! نازي!
ولي از اون پرروها بوديا

ناشناس گفت...

دلم خواست اون روزا رو !!!!!!!!