۷ شهریور ۱۳۸۸

كوچ

روزي كه از بلاگفا كوچ كردم به اينجا تقريبن مطمئن بودم كه اينجا موندني مي شم هرگز فكر نمي كردم يه روزي حتي اسم اينجارو نتونم تحمل كنم ! شايد اينكه دارم به جايي مي رم كه باز هم پسوند blogspot رو داره كمي غير عادي به نظر بياد. ولي شما هم اگر جاي من بوديد ديگه حاضر به تحمل اينجا نمي شدين.

نه! اصلن موضوع خواننده هاي اينجا نيستن كه اگر بودند آدرس جديد را اينجا نمي گذاشتم. به هر حال خوشحال مي شم كه باز سر بزنيد به من و اگر هم خواستيد لينك رو تغيير بديد. مرا درجايي بخوانيد كه ناميدش:

اين چنينم من

۳ شهریور ۱۳۸۸

از رفتن، از نماندن

همه آدمها يكجايي تمام مي شوند برايت! حتي اگر خودشان ندانند يا نخواهند يا اصلن حواسشان نباشد. انگار بايد دستت را بياوري بالا و چشمهايت را بپوشاني درست وقتي كه رنگ رخسارشان، صدايشان، حرفهايشان، آنجور بودنشان، اينجور نبودنشان خبر مي دهد از تمام شدنشان، از آينده ي محتوم و نحسي كه بالاخره يك روز بايد مي آمد، گيرم نروند، نروي، بمانند، بماني.انگار بايد خودت حواست باشد، يك روزي، شبي، بي وقتي خودت آدمها را براي خودت تمام كني يعني بنشيني با خودت دو دوتا چهار تا كني كه وقتش رسيده، كه آن لحظه ي لعنتي كذايي با تمام سنگيني بي خاصيتش فرارسيده كه تمام اميدهايت به فرداها و ذوق كردنها و خوشي ها و خاطرات و هرچه كه بوده گيرم از كودكي ... را بيندازي دور بعد نفس راحتي از سر دلتنگي بكشي. از آن دلتنگيهايي كه ابدي مي شود، سرت را تكان بدهي و بگويي اين هم از اين! اين هم از اين!

پ.ن: اينجا اين روزها آنجوري نيست كه دوست داشتمش انگار در و ديوار اينجا كمر بسته اند به آزار من(با تشكر از شما)، مي دانم كه عوض كردن وبلاگ كار خيلي غير حرفه اييه ولي باور كنيد كه با وجود اين حس بد، ناگزيرم. قطعن در پست بعدي آدرس وبلاگ جديدم را خواهم گذاشت.

۱ شهریور ۱۳۸۸

داستان مداد رنگي هاي من

ساعت نزديك 3 صبحه و من هنوز خوابم نبرده بعد از 45 دقيقه تقلا توي تخت خواب به اين نتيجه رسيدم كه نه !من اصلن امشب آدم ِ بخوابي نيستم! گفتم خوب بيام اينجا نوشتنم مي گيره كلي موضوع توي ذهنم بود كه مي شد در موردشون نوشت ولي بدبختي اينجاست كه اين شبا،‌شبايي نيست كه ديگه بشه مثل اون قبل ترها، لاينقطع نوشت، بچه كه بودم يا بهتر بگم بچه تر كه بودم (حدودن 8 يا 9 ساله) يادمه يه روز با يه همكلاسي به شدت دعوام شد موضوع سر چي بود اصلن يادم نمياد فقط يادمه وقتي بعد از زنگ تفريح برگشتم تمام مدادا و مداد رنگيام شكسته بود! اون روز با تمام بچگيم خيلي تلاش كردم كه گريه نكنم بغضمو قورت دادم مداد رنگي هامو كه ريخته بود روي ميز و زمين جمع كردم ريختم تو جامدادي و از كلاس رفتم بيرون (در حالي كه مي ديدم تمام رفتارمو زير نظر داره) بعد رفتم توي دستشويي مدرسه و زار زار از ته دل گريه كردم براشون هيچ وقت يادم نيست انقدر خالصانه اشك ريخته باشم، صورتمو شستم و اومدمو نشستم سر كلاس (بازم داشت منو نگاه مي كرد) اون روز تموم شد و من تا چند روز نه نقاشي مي كشيدم نه دفترمو با گل و بلبل تزيين مي كردم انگار عزادار بودم واسشون! اينا رو گفتم تا به اين برسم كه چرا اين روزها نمي شه لاينقطع نوشت. اين روزها، همه‌ی مدادهامون بی‌نوك شدن. گويا شب كه ما خواب بوديم، يكی اومده و جعبه‌ی مداد رنگی‌هامون رو برداشته و نوك همه‌ی مدادها رو شكسته. جعبه رو هم با خودش نبرده ،گذاشته بمونه كنج خونه، تا آينه دق باشه برامون. نگاش كنيم و ياد همه‌ی خاطره‌های رنگی زندگی بيوفتيم. گويا هم اينكه هستيم و هر چند وقت يكبار سلامی می‌كنيم كفايت می‌كنه اين روزها رو. گويا همين سلام بريده بريده، يعنی حال همه‌ی ما خوب است

۲۶ مرداد ۱۳۸۸

به اندیشیدن خطر نکن / روزگار غریبی است نازنین

روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می‌کند. او که می داند سانسورچی‌ها همهٔ نامه ها را می‌خوانند، به دوستانش می گوید «بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه‌ای که از طرف من دریافت می‌کنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد، بدانید هر چه نوشته‌ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» یک ماه بعد دوستانش اولین نامه را دریافت می‌کنند که در آن با مرکب آبی نوشته شده است: «اینجا همه چیز عالی است؛ مغازه‌ها پر، غذا فراوان، آپارتمان‌ها بزرگ و گرم و نرم، سینماها فیلم‌های غربی نمایش می‌دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی- تنها چیزی که نمی‌توان پیدا کرد مرکب قرمز است.»

به برهوت حقیقت خوش آمدید/ اسلاوی ژیژک/ترجمهٔ فتاح محمدی

۲۵ مرداد ۱۳۸۸

نگاه مردونه

وقتي وبلاگاي خانومارا مي خوني برخورد مي كني با يه عالمه ديتيل هاي روزمره جزيياتي كه زياد به چشم نمياد حسهايي كه شايد هيچ وقت به زبون نياد برخوردهايي كه در موقعيتهاي مختلف با آدمهاي مختلف دارن! بعد توي ِ خواننده توي ِمرد (با ويژگي كلي نگري كه در ذات مردانه ات هست) طبعن با خوندنش كلي چيز ياد مي گيري كلي ويوي ِ جديد بهت مي ده اين سبك نوشته هاي جزئي نگر، كلي مي توني مصداقشو توي زندگي روزمره ات با آدماي واقعي‌ت پيدا كني با خوندن اين نوشته ها زنها رو بهتر مي شناسي با بيشتر شناختنشون، با بهتر ديدنشون ، با اين همه از نزديك خوندنشون، خودت هم يه جاهايي تاثير مي گيري يه جاهايي درست تر رفتار مي كني باهاشون يه جاهايي آرومتر.
مي توني خودتو توو آينه ي زن ببيني ولي برعكس اين قضيه زياد پيش نمي آد خيلي كم اتفاق مي افته كه مردي بياد از ديتيل هاي روزمره اش بنويسه كم پيش بياد از حسهاي مردونه اش ، پي او وي هاي مردونه ش، اخلاق مردونه اش بنويسه انگار آقايون بيشتر موضوع پردازي مي كنن خانوما اما خودپردازي !
بعد اما گاهی وقتا، يه نوشته‌هايی رو می‌خونی که ناخوداگاه دچار مکث می‌شی. ناخوداگاه می‌شينی زل می‌زنی به صفحه‌ی مانيتور، بس‌که می‌بينی نوشته‌هه داره يه زاويه‌ی جديد ازون آدم رو بهت نشون می‌ده. داره از يه حس صرفن مردونه حرف می‌زنه. داره با همون نگاه خونسرد و خودخواه مردونه (كه همتون داريد بي اغراق) تصوير رو نشونت می‌ده. اين‌جور نوشته‌ها رسمن دل منو می‌بَرَن. واسه همينه که يه وقتايی که دارم وبلاگ آقای ايكس رو می‌خونم، يه وقتايی که دارم می‌بينم به عنوان يه مرد داره کجاها رو نگاه می‌کنه، چه چيزايی براش مهمه، چه ديتيل‌هايی روش تاثير می‌ذاره، همه‌ش با خودم فکر می‌کنم اصن ذات وبلاگ يعنی همين. يعنی من بشينم توصيف يه اتفاقی رو، يه آدمی رو يه لحظه اي رو بخونم، و بفهمم نگاه مردونه چه چيزايی رو شکار می‌کنه. حس عجيبيه خوندن اين‌جور نوشته‌ها، وقتی روايت صريح و مستقيم و بی‌سانسور يه مرد رو داری می‌خونی از يه حس، از يه اتفاق، و بعد مقايسه‌ش می‌کنی با احساس خودت توو شرايط مشايه ، می‌خوام بگم ازون تجارب منحصر‌به‌فردی‌ئه که فقط و فقط در صورت رک بودن آدم‌ها، و توانايی‌شون تو نوشتن می‌تونه اتفاق بيفته. (به شرط باجنبه‌ بودن). می‌خوام بهت بگم حس عجيبيه خوندن اين روزمرگي ها كه گاهي از دست آقايون در مي ره و ميارنش رو صفحه ي وبلاگشون.. می‌خوام بگم کاش می‌شد اين تجربه‌ها رو شِر کرد، اين‌جور ديدن رو اين مدل نوشتن رو تکثير کرد. می‌خوام بگم هم‌چين اثر عميقی داشت خوندن يه نگاه مردونه رو من!

۱۹ مرداد ۱۳۸۸

ايستاده با مشت

خب می دانی! این از سفر برگشتن برای من همیشه غم انگیز بوده! همین که فکر کنی روز از نو روزی از نو خودش یه جور احساس بدبختیه مزمن به آدم می ده! اینکه تازه ساعت 2 نصفه شب رسیده باشی خونه و 6 صبح هم مجبور باشی از خواب بیدار شی که به نظر من کاملن خودکشی رو توجیه می کنه! به هر حال من آمدم با یک کوله بار خاطره و تجربه ی جدید! كه بهترينشان لمس دنياي زير آب از اينكه دهنيه لوله ي اكسيژن(قطعن يك اسم حرفه اي دارد كه من نمي دانم) را اگر محكم بين دو دندانت فشار ندهي و عميق نفس نكشي، اگر زير آب بخندي و از گوشه هاي لبت آب وارد دهانت شود! اگر دهني بيفتد! خب رسمن تا بياورنت بالا اگر نمرده باشي شانس آوردي! و خود اين نخنديدن باور كنيد براي من آن زير انقدر سخت بود كه خدا مي داند! بعد انقدر محو دنياي زير آب مي شوي كه برايت نفس كشيدن هم مثل ديدن سفره ماهي و صخره هاي مرجاني و ماهي هاي رنگارنگ عادي مي شود و با انگشت ماهي هاي مختلف را به بقيه نشان مي دهي و با علاماتي كه ياد گرفته اي حرف مي زني مدام! يك جورايي شبيه همين زندگي روزمره ايست كه داريم اگر غفلت كني از دستش داده اي اگر لب بگشايي به اعتراف آن وقت اميدي نيست به ادامه اگر بلغزي اگر اشتباه كني شايد به قيمت از دست دادن چيزهايي باشد كه دوست داري... بگذريم نمي دانيد كه چه لذت و آرامشي دارد اين اعماق دريا و من توصيه مي كنم اگر نرفتيد تا به حال براي يك بار هم كه شده امتحانش كنيد به ريسكش مي ارزد.
پ.ن: ما كلي آفتاب گرفيم و به خيال خودمان كلي خوش تيپ و برنزه شديم آنوقت آقاي رئيس مربوطه چشمش كه به ما مي افتد مي گويد اخلاقت كه شبيه ِ آپاچي ها بود قيافه ات هم حالا مو نمي زند، اسمت را هم مي گذاريم ايستاده با مشت!

۱۴ مرداد ۱۳۸۸

و من مسافرم اي بادهاي همواره 2

يك زماني در خانه ما اگر سفر مي خواستي بروي حداقل از 2 هفته قبل بايد مهربان مي شدي و جواب همه ي درخواست ها را با يك چَشم ِ كوتاه مي دادي ، زير بار هزار جور تعهد و منت مي رفتي، حسن و تقي و نقي وساطتت را مي كردند، سند خانه ي يكي را گرو مي گذاشتي، تازه شايد مي توانستي با يك جمع خانوادگي بروي سفر! ولي از آنجا كه دموكراسي يك پديده ي تدريجي است و هيچ گنجي بي رنج ميسر نشده و احترام به آزادي هاي فردي ديگر دارد جا مي افتد و كلن ما تبحر خاصي داريم در روشن كردن فكر ديگران . اكنون به نقطه اي رسيده ايم كه اول بليط مي گيريم بعد خبر رفتن را مي دهيم(و در اين نشانه ايست براي آنان كه مي انديشند البته).

من در مورد سفر اصولن اراده اي ندارم يكي بگويد جمع كن برويم جزيره ي آدمخوارها 5 دقيقه ي ديگر چمدان به دست دم ِ درم (جمع آشنا باشد البته)! به هر حال من دارم مي روم اين جزيره هه كه 90كيلومتر مساحت دارد و در 18 کيلومتري کرانه جنوبی ايران بين مختصات جغرافيايی 53 درجه و 53 دقيقه تا54 درجه و 4 دقيقه طول شرقي از نصف النهار گرينويچ و 26 درجه و 29دقيقه تا 26 درجه و 35 دقيقه عرض شمالی واقع شده است. كه البته فكر مي كنم شما كيش صدايش مي كنيد.

پ.ن: از آنجا كه هيچ اعتباري به سيستم حمل و نقل هوايي نيست لازم ديديم كه حلاليتي هم طلبيده باشيم!

پ.ن1: همانا ما اساسي‌ترين هدفمان گرفتن حمام آفتاب و مقاديري هم دريابازي در تابستان است، اگر بعد از سقوط ما را از عوامل انقلاب مخملي خواندند كه مي رفتيم آنجا را هم به اغتشاش بكشانيم شما باور نكنيد.

۱۳ مرداد ۱۳۸۸

I’m your man

دیروز توی کلاس زبان قرار شد هر کس یه شعر یا ترانه ی انگلیسی بیاره بخونه و توضیح بده! من شاهکار لئونارد کوهن رو بردم! و استاد گفت: Niusha I think you are in love
و من گفتم: I can be a lover, but I cant find a man like this man
If you want a lover
I’ll do anything you ask me to
And if you want another kind of love
I’ll wear a mask for you
If you want a partner
Take my hand
Or if you want to strike me down in anger
Here I stand
I’m your man
If you want a boxer
I will step into the ring for you
And if you want a doctor
I’ll examine every inch of you
If you want a driver
Climb inside
Or if you want to take me for a ride
You know you can
I’m your man
Ah, the moons too bright
The chains too tight
The beast won’t go to sleep
I’ve been running through these promises to you
That I made and I could not keep
Ah but a man never got a woman back
Not by begging on his knees
Or I’d crawl to you baby
And I’d fall at your feet
And I’d howl at your beauty
Like a dog in heat
And I’d claw at your heart
And I’d tear at your sheet
I’d say please, please
I’m your man
And if you’ve got to sleep
A moment on the road
I will steer for you
And if you want to work the street alone
I’ll disappear for you
If you want a father for your child
Or only want to walk with me a while
Across the sand
I’m your man
If you want a lover
I’ll do anything you ask me to
And if you want another kind of love
I’ll wear a mask for you

۱۱ مرداد ۱۳۸۸

قهر قهر تا روز قيامت؟

‌پدیده‌ای به‌نام قهر، اساسن برای من تعریف نشده‌است. به یاد نمی‌آورم در زندگیم زمانی با کسی به طور جدی قهر بوده‌باشم، و اگر هم بوده‌ام در حد یکی دو ساعت بوده‌است. قهر برای‌ام معنی ندارد: دوستیم، یا رابطه داریم، یا نداریم. حالت وسطی وجود ندارد. علل این قهرناپذیری هم روشن‌اند: اول بی‌صبری و بی‌تابی ذاتی‌ام برای روشن بودن همه‌چیز، که طاقت نمی‌آورم رابطه‌ای، دوستی‌ای، چیزی، در حالت بینابین و تکلیف-نامعلوم باشد. قهر تعلیق-پذیری می‌خواهد، صبر و حوصله و طاقت می‌خواهد و انرژی ذهنی که عین میدان جنگ ادامه‌اش دهی و حتا شاید گاهی در لج بازي هم بیفتی، تا آخر «بازنده» کوتاه بیاید و برای آشتی پیش‌قدم شود. علت دیگر حافظه‌ی نسبتن درخشان‌ام در به‌یادسپاری انواع و اقسام چیزهای بی‌فایده، ولی در برخی موارد خنده‌دار بی‌نهایت ضعیف است که باعث می‌شود یادم برود با طرف قهرم و بعد از نیم ساعت روی سروکول‌اش بپرم و عکس‌العمل متعجب و گاهی پیروزمندانه‌ی فرد قهرشونده باشد که یادم بیندازد ای بابا مثلن خیر سرم قهر بوده‌ام!
علت درخشان سوم، احساسات خنده‌دار غلیظ مادرانه‌ام است که کل کائنات را «بچه‌م» می‌بینم و اساسن حماقت‌ها و بدی‌های ملت را به چشم مادری نگاه می‌کنم که بچه‌اش جفتک می‌اندازد و او عصبانی می‌شود ولی خب.. بچه‌ست دیگر؛ چه کارش می‌شود کرد! این احساس به‌خصوص در مورد جنس مذکر غلظت می‌یابد، تا جایی که هر خریت و هر حماقتی می‌کنند بعد یک‌دوروز که عصبانیت‌ام فروبنشیند، دوباره حس می‌کنم که ای بابا این‌ها که بچه‌هایی‌اند که سروته‌شان را کشیده‌اند، این‌ها که نمی‌فهمند؛ از این‌ها که توقعی نمی‌شود داشت، حالا بچه‌ست یک خریتی کرده .. و به هر حال نمی‌توانم چندان چیزی به‌دل بگیرم.
قهر نمی‌کنم، اما متاسفانه یا خوشبختانه چیزی را هم، بدون به رو آوردن و گفت‌وگو، به کسی نمی‌بخشم. اگر ناراحت‌ام کنند، چون می‌دانم که تا وقتی نگویم و تا وقتی توضیح یا عذرخواهی نشنوم در دلم خواهد ماند و ضمنن قهر هم نمی‌توانم بکنم؛ در اولین فرصت ناراحتی‌م را با فرد خاطی در میان می‌گذارم. بالاخره یا می‌پذیرد و عذر می‌خواهد، یا نمی‌پذیرد و دعوایمان می‌شود و آن‌قدر سروکله‌ی هم می‌زنیم تا یکی کوتاه بیاید، یا نمی‌دانم چه می‌شود. ولی حداقل‌اش این است که چیزی در دل‌ام نمانده و سرطان هم نخواهم گرفت! :ی

کلن هرجای دیگری این پست‌های «خود-شرح‌دهنده» را که می‌خوانم فکر می‌کنم خب که چی؟! حالا هم همین را از خودم پرسیدم. ولی بر خلاف همیشه که معمولن هدف‌ام از گفتن این که من چنین‌ام این نیست که شما هم چنین باشید، این بار دقیقن همین منظور را دارم: قهر نکنید. بچه‌گانه، سخت، انرژی‌بر و دردسرساز است. صراحت و صداقت و بازگو کردن ناراحتی‌ها، سیاست به مراتب ساده‌تر و لذت‌بخش‌تر و كار گشا تريست!
پ.ن بي ربط:
فكر مي كنم تب دارم امشب دقيقن در چله ي تابستان!