۹ مرداد ۱۳۸۸

ما نخستین مردمانی نیستیم که با داشتن بهترین نیت‌ها به بدترین روزگار افتاده‌ایم.

کردلیای شاه لیر ، پرده‌ی پنجم ، صحنه‌ی سوم

۴ مرداد ۱۳۸۸

وقتی نمی شود یا به جون مادرم این پست مخاطب خاص ندارد!

دیدید گاهی یکی را که دوست داریم، دلمان می خواهد یک هو میان حرف هاش، آن جا که با جدیت تمام حرف می زند و دست هایش را تکان می دهد، آن جا که مست و مخمور لمیده و دودها را تماشا می کند، آن جا که غرق شده پشت مانیتور یک چیزی را با دقت می خواند، آن جا که دو لپی دارد غذا می خورد، آن جا که دارد با انگشت های زیبایش، نخ سمج تی شرتش را پاره می کند، آن جا که دارد با یک بچه ی کوچولویی عموبازی یا بابابازی درمی آورد، آن جا که دارد خارت خارت ریش می تراشد، آنجا که عطرش مدام ریه هایمان را پر و خالی می کند، انجا که روی صندلی عقب ماشین نشسته ایم و داریم از پشت ،گردنش را می بینیم و خوشحالیم که در یک فضای بسته با او نفس می کشیم و دلمان می خواهد برویم یکهویی نوازشش کنیم. یکهو انگار تمام بوس های جهان پشت لب هایمان تلنبار می شود. دیدید این حالت را؟ دیدید که انگار کاری ازمان برنمی آید جز این که برویم ناز و نوازشش کنیم. خب اگر تا این جا را بلدید بگذارید یک کمی حالتان را بد کنم. بعضی اوقات آدم در شرایطی نیست که بتواند این ها را بروز بدهد. این جا دارم از معذوریت های اجتماعی حرف می زنم. این جا دارم از آدم هایی حرف می زنم که قرار نیست همدیگر را دوست داشته باشند اما دارند، این جا دارم از آدم هایی حرف می زنم که اگر هم دارند قرار نیست کسی بفهمد. اما خب گاهی حس نوازش کردن یکی آن قدر توی وجود آدم قوی می شود که آدم فکر می کند، به درک. بعد دستی بهش می کشد. آهسته. یواشکی. گاهی خودت را نگه می داری، . باهاش که حرف می زنی سرت را زیادی نزدیک می بری، جوری که بوی موهاش را بشنوی. جوری که ته ریشش کوتاه ترین تماس بشریت را با گونه هات پیدا کند. خب بعد یک آدمی که منم، که آدم تماشا کردنم، می بینم دیگر... مگر فکر کردید نمی بینم؟
بعد گاهی آدم یک ماجرای این جوری می بیند. به خودش می گوید: شششش. هیچی ندیدی. تو هیچی ندیدی. تو یک متوهمی و هیچی ندیدی. بعد دو روز بعدش یک جای دیگری، میان آدم های دیگری نشستی دو تای دیگر می بینی، همان داستان. عین همان داستان. همان نوازش ها، همان خواستن شور انگیز که می بینی چنان می تپد توی وجود آدم ها که صدها بار از خودت می پرسی، این ها بی هم چه طور می خوابند؟ چه طور توی تمام خیابان ها راه می روند بی که شانه به شانه ی هم باشند؟ چه جور بی هم زنده اند؟ چه جور تحمل می کنند که یارو رسمن و شرعن و کوفتن و زهرمارن مال یکی دیگر است؟ چه جور طاقت می آورند که به این طرز زهرماری یکی دیگر تمام شب ها کنار یارو می خوابد و پا می شود و سهمشان از حوزه ی اجتماعی، همان کوتاه ترین نوازش های جهان است. آن هم برای ما. برای همین ما که معاشرتی ترین موجودات جهانیم. که کلی از عشقمان توی اجتماعمان است که فرم می گیرد. قوام پیدا می کند. که سهمشان لابد اگر به روی خودشان آوردند معاشقه های دزدکی ست. حالا کاری به آن هایی ندارم که با تمام قوا شیمی را انکار می کنند و همان جور دور می مانند. که لابد تا یک جایی هم هی به خودشان می گویند خیلی دارد به ما خوش می گذرد که این همه فهیمیم. اما نیستند دیگر. خودشان که می دانند. همانا بهترین راه نجات از وسوسه، تن دادن است. بعد هم تن می دهند، اولش همه چیز خوب است. می بینند که دارند چیزی را می دزدند با ناکسی و باحالی و هیجان انگیزی تمام و به خودشان می گویند، هاها! داریم معاشقه از جهان می دزدیم. ما قهرمانیم. اما خب وقتی حسابی دزدیدی، یک جایی می بینی معاشقه نمی خواهی، می بینی نمی خواهی از همه ی کارها بدزدی برای دزدکی بوسیدنش. می بینی می خواهیش که کنارش کارهای روزمره ت را انجام بدهی. دلت با پیژامه ش را می خواهد، دلت می خواهد برود سر فرصت برای دوتاتان کافی درست کند. که هول نباشید. که زندگی کنید. نه نمی توانی بهانه کنی که حالا دلم می خواهد کنار من نشسته باشی، پس بیا. چون نمی شود. نمی شود. می دانی که نمی شود. خب بعد می بینی که سهمتان می شود همان نفس عمیق تری که می کشی وقتی دوتاتان روی یک مبل نشسته اید و دارید به دیگران لبخند می زنید. می شود این که تویی که همیشه موقع روبوسی هوا را می بوسی، گونه های ته ریش دارش را طولانی تر و سفت تر و دل به کار بده تر می بوسی... می بینی که دستگیرش می کنی که دارد تماشات می کند، سیر... طولانی... نافذ... می بینی که یکی چون منی تماشاتان می کند. جزییات رفتارتان را. تمامش را... و روزها
و روزها با خودش فکر می کند چه حيف...

پ.ن: نويسنده رسمن اعلام مي دارد كه اين پست مخاطب خاص نداشته و مسئوليت توهم ِ حاصله متوجه خود شماست.

۱ مرداد ۱۳۸۸

Duplicity

کلر (جولیا رابرتز): اگه بهت بگم عاشقتم چی؟ فرقی می‌کنه؟

ری (کلایو اوون): اگه بهم بگی یا اگه باور کنم؟

کلر: من عاشقتم، واقعن عاشقتم. نمی‌دونم چرا باید باورم کنی. من نمی‌دونم کلن دیگه چرا باید باور کنیم. فقط هنوز این رویا رو دارم که یه روز ناغافل خلاص بشیم از این وضعیت. که بتونیم مث آدم‌های دیگه حس‌هایی مثل صداقت و درستی رو تجربه کنیم.

ری: ما مث آدم‌های دیگه نیستیم.

کلر: می‌دونم، مگه ممکنه که ندونم. اصن هیچ‌ فکر کردی چه حسِ کوفتی‌یه که بدونم تو تنها مردی هستی که ممکنه منو درک کنه؟...

۳۱ تیر ۱۳۸۸

دیگه دارم یاد می گیرم... "شما" ها رو خیلی به ندرت "تو" می کنم.
به گمانم آدم های این دیار؛ از دور؛ جذاب تر، دوست داشتنی تر و قابل تحمل ترند.
نه رنجشی در میان است، نه تحمیلی، نه توقعی و نه حتی شوق و لذتی!
همین
روزهاي ترش و گرم را عشق است...بي هيچ رنجشي، تحميلي،‌توقعي، شوق و لذتي!

۲۹ تیر ۱۳۸۸

,وقتي بايد براي ديدن دوستان بليت خريد...

ما ديروز تبليغ نمايشگاه اتومبيلهاي كلاسيك را پشت جلد چلچراغ ديديم ( ما هم كه كشته مرده ي نمايشگاه) گفتيم برويم ببينيم چه خبر است دست يك عدد دخترخاله ي نا آشنا (براي شما البته) را گرفتيم برديم كاخ نياوران كه در آنجا ناگهان چهره هايي ديديم بس آشنا كه از شاخص ترين آنان مي توان به ديگر دختر خاله مان اشاره كرد! حالا جاي اينكه ما شاكي شويم كه چرا دعوتمان نكرده او طلبكارانه مي گويد شما نبايد وقتي برنامه ايي داريد و جايي مي رويد به من هم بگوييد بيايم!!! و اينچنين است كه ما انگشت حيرت مي گزيم از پررويي جماعت!

پ.ن: اين عكس را ما خودمان با دوربين موبايل گرفته ايم و به نظرمان خيلي هم هنرمندانه است
پ.ن2: ما پشت نيو سي فايو نشستيم و دو بار هم بوق زديم. بدينسان ما حسرت به دل از اين دنيا نخواهيم رفت.

پ.ن3: اي كساني كه پول خريدش را داريد و نمي خريدش همانا در زيانيد رسمن.

ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم...

در زندگي شبهايي هست براي نخوابيدن، ما امشب دلمان عجيب هواي آرزوهايش را كرده، ما دلمان امشب بغض دارد اصلن، ما حالمان رو به راه نيست فريادمي خواهيم، ما امشب به شدت يك شانه مي خواهيم كه پناهي باشد و هر شانه اي نيست، سر انگشتان نوازشگر و هرم نفس ِ پشت گردن و سر گذاشتن روي سينه و شنيدن ضربان قلب و ، داغي ِ لب رو پيشاني و نگاه گرم و نجواي در گوشي مي خواهيم كه از آن هر كسي نيست البته!

خدايا ببخش امشب را بر من ببخش.امشب من گقتم شايد حواست به من نيست، گفتم شايد نمي بيني ديگر مرا امشب آسمانت را من تار ديدم بس كه پشت پرده اشك بود مردمكانم، امشب من دلم گريه ي با صدا مي خواست ولي گذاشتم ته دلم تلنبار شود گفتم شايد حرمت اشك نريخته بيشتر باشد نزد تو. خدايا امشب را بر من ببخش!

۲۷ تیر ۱۳۸۸



آدم‌ها رو بايد تو موقعيت‌های مختلف بشناسی. موقعيت‌های مختلف هم معمولن طی بازه‌ زمانی نسبتن طولانی‌مدت اتفاق ميفته و تا بری محک بزنی طرف مقابلت رو، کلی زمان صرف کردی و از چيزايی مايه گذاشتی که نمی‌بايست. اما بعضی وقتا به اقتضای شرايط، اين موقعيت‌های مختلف تو يه دوره‌ی فشرده برگزار می‌شه و باعث می‌شه تو در يه بازه‌ی کوتاه‌مدت، حساب کار بياد دستت. که بفهمی با کی طرفی. اوهوم، بعضی آدما هستن که اصولن هر چی کوتاه‌تر، بهتر.
پ.ن: خانم عزیز ِ به ظاهر دوست آن همه سال برای شناختنت کم بود! و این دو سال چقدر زیاد آمد برای دوستیمان! ارزشش را داشت باور کن.
امروز هيچ كس نخواست ماله كشي كند، مرسي آقاي هاشمي مرسي.

پ.ن: آقاي الف.نون! رحيم مشايي رو خوب اومدي!

۲۵ تیر ۱۳۸۸

عنوان ندارد

آقای رئیس جمهور؛
شما خودتان را ناراحت نکنید ، فقط یک هواپیما سقوط کرده !
شما به خودتان زحمت ندهید و پیام تسلیت نفرستید ، فقط صد و شصت نفر آدم مرده اند !
فقط مرده اند ، همین!!!
فکرش را بکنید آنها مرده اند.
خب البته این مهم نیست که آنها مرده اند ، همه یک روز می میرند...
من می میرم ... شما می میرید .... که الهی زودتر... ! ... همه یک روز می میرند!

آقای رئیس جمهور فکرش را بکنید؛ خانواده هایشان چه زجری می کشند ...
بر سر كدام جنازه بايد گريه كنند؟ كدام جنازه ؟
!!!!

آقای رئیس جمهور من گریه کردم ، براي حميدرضا عبدالله زاده نه كه براي گلناز كه قرار بود پاييز بروند سر زندگي شان، من گريه كردم براي مادر حميد كه هيچ كس را خانه اش راه نداد كه باورش نمي شد پسرش پر كشيده من گريه كردم براي شهنام صبوري نه كه براي مادر پيرش كه تنها فرزندش را از دست داده و سرپرستي ندارد.

آقای رئیس جمهور من گریه کردم .... صد و شصت خانواده گريه كرد یک ملت گریه کرد!

اينها مهم نيست.... گلناز ازدواج مي كند شايد اگر خيلي يادش بيايد اسم فرزندش را بگذارد حميد .... مادر شهنام ديگر خيلي پير است آن باقي مانده عمرش راهم صرف دعا براي تنها پسرش كند بهتر است .... وهمه فراموش می کنند ... خانواده هايشان دوباره لباسهاي رنگي مي پوشند و روز از نو روزي از نو!


ولی آقای رئیس جمهور فکرش را بکنید، آنها مرده اند! مرده ...! اند

۲۳ تیر ۱۳۸۸

حتي شما دوست عزيز!

يك دوستي كه قبولش دارم (خيلي كم آدمهايي هستند كه عميقن قبولشان داشته باشم) مي گويد: يكي از احمقانه ترين كارهاي دنيا وبلاگ نوشتن به شيوه ي توست ! اينكه مي آيي حال و روزت را شرح مي دهي اينكه مي نويسي چه دارد در ذهن و قلبت مي گذرد، با توجه به اينكه اكثر خواننده هايت آدمهاي دنياي واقعي تو هستند يك حماقت محرز(؟) است. بعد من با پررويي مي گويم: من اينطورآدمي هستم اصلن من دلم مي خواهد دقايقم روزهايم را شريك باشم با آدمهاي اطرافم. يكجوري مي خواهم تجربياتم را جمعي كنم! بعد مي گه كار تو مثل اين است كه برهنه كنار پنجره.بيايي مي بينم منطقي حرف مي زند ولي من يك آدم روزمره نويسم كه اينطور نوشتن را قلبن مي پسندم و تخليه مي شوم حسابي و پناهگاهيست برايم اين وبلاگ.
ولي گلايه هم دارم از شما! بعله از شما آدم دنياي واقعي ام كه نمي توانيد خواندينهاي اينجا را در همين دنياي مجازي تمام كنيد و مدام مرا كنكاش مي كنيد كه چه شده؟ مخاطب خاص كيست؟ حالت بد است؟ سفر خوش گذشت؟ خب من اينها را نمي پسندم اصلن اينجا من نمي آيم روزهايم را بنويسم كه شاديهايم را به رخ بكشم يا با غم هايم دلسوزيتان را بجنبانم يا حتي حرفي به گوش كسي برسانم! اينجا من دنيايي ساخته ام براي خودم خارج از دنياي شما. اينجا اگر حرفي داريد بزنيد و نكشيد اين حرفها و بحث ها را به تلفن و ديدار و اس ام اس! بگذاريد راحت تر بنويسم بگذاريد اصلن گاهي بيايم چرند بنويسم ، احساس آن لحظه ام اين است لابد! بگذاريد گاهي فحش بدهم گاهي همه چيز را ببرم زير سوال مرا به خودسانسوري وا نداريد كه بيزارم از اين پديده. اين اتمام حجتي بود با شما از اين پس هم سعي ام بر اين است كه بي پرده تر بنويسم. نمي پسنديد اگر يك ضربدر كوچك بالاي اين پنجره ي الكترونيكي هست آن را براي هميشه بزنيد و خلاص. ولي حق نداريد انقدر سطحي نگر باشيد كه بر اساس نوشته هايم قضاوتم كنيد و قضاوتتان را به رخم بكشيد. (حتي شما دوست عزيز)

۲۲ تیر ۱۳۸۸

جسورانه

احساس می‌کنم ناراحتی‌های زیادی توی دلم یک گوشه‌ای جمع شده‌ و هی دارد رشد می‌کنه. یک رشد فزاینده که هرکاری می‌کنم نمی‌تونم جلوشو بگیرم. دلم درد دل كردن يا به قول بعضي ها جيغ جيغ كردن مي خواد دلم مي خواست يكي مي نشست روبه روم تا 10 مي شمرد مي گفت اگه نگي مي رم! تا من شروع كنم به حرف زدنو يهو همه ي بغضو غممو بريزم بيرونو يه عالمه گله كنم از اينو اون كلي دليل بيارم كه ...! كاش مي شد لااقل در تب گفت اين حرفها را كه بعدش تو بگي هذيان!
اصلن مي دوني چيه؟ قول دادن و عهد بستن پديده ي مزخرفيه. واسه اينكه هيچ تضميني وجود نداره كه تو فردا نه اصلن 3 ماه بعد (مثه الان) بتوني سر قولت باشي؟ تازه طرفت هم به نحوي قولشو بشكونه ولي تو كماكان سر قولت باشي كه چي؟ كه ركورد و سابقه ي قول نشكستنتو (قول شكستني نيست اون عهده كه مي شكننش) خراب نكني! خوب سخته ديگه قبول كن سخته! بعد همينم كه يه عالمه اتفاقه عجيب مي افته بعد نه من مي تونم بگم نه مي تونم بنويسمش سخته! حتمن الان داري با آن لحن خاص اعصاب خوردكُنِت مي گي "جسارتش را نداري"! اشتباه نكن ! جسارت شكستنش را دارم فقط ته مانده اعتقادي دارم كه مي گه فقط كسي كه با او عهد بستي مي تونه تمام كنه مساله رو. ولي بگذار اينبار من به تو بگم كسي كه جسارتشو نداره تويي! جسارت مثل قبل بودن را هم نداري يا شايد هم توانايي اش را نداري ...وگرنه به مني كه بارها جسارتم را ثابت كرده ام اين وصله ها نمي چسبد.
پ.ن: آن دوبار در هفته را كرده ام 7 روز هفته (ريا نباشدهااااااااا) و مدام مي خواهم از خدا كه جسارتت را زياد كند! كاش بشنود خدا اين صدايي كه را از ته دلم دارد فرياد كنان تورا طلب مي كند! كاش بشنود.
پ.ن2:انصاف نیستکه همیشه دقیقن از همان آدمهایی دور می افتیم که خود زندگی اند و نبض لحظه ها!

۲۰ تیر ۱۳۸۸

با مدعي مگوييد...


يادم باشد حالت که بهتر شد توانستم اگر ببينمنت برايت بگويم که من باور دارم که کسی که دوستمان داشته است ... يا ما گمان کرده ايم که دوستمان دارد ... يا خودش زمانی فکر می کرده است که دوستمان دارد، هر گونه حقی دارد که ما را ديگر دوست نداشته باشد. از همين لحظه. نمی شود دوست داشتن را از ديگری به واسطه ی تاريخ و قانون و منطق خواست، يا او را به ادامه دادن چيزی که تداوم ندارد؛ لابد ندارد که ندارد؛ محکوم کرد. نمی توان ديگری را در محکمه ی عشقی که در ما هنوز زنده است و در او نه، با قاضی و دادستان و دادنامه قضاوت کرد. اين درد، اين آسيب، اين وانهادگی که در توست، از توست. نه از ديگری. نگاه کن ... اگر ديگری ما را دوست ندارد؛ يا به شکلی که ما می خواهيم يا به اندازه ی ان؛ می توان مغموم شد يا دلتنگ يا سرگشته يا ماند يا رفت ... اما هر چيزی به جز اين اگر تبديل به حکايت مدعی و مدعا شود، نه عاشقی که تملک طلبی است. دوست داشتن حق نيست. انتظار نيست. مطالبه نيست.وحشی است. در هوای ازاد رشد می کند ... تا هست بايد قدرشناس بودنش بود ... و وقتش که رسيد، رهايش کرد تا برود و آنجا برويد که مي رويد.
پ.ن بي ربط: به توصيه دوستان كامنت دونيه اينجا دوباره باز شد.

۱۷ تیر ۱۳۸۸

و من مسافرم اي بادهاي همواره

دارم آماده مي شم براي سفر، چمدون وسط اتاقه، هر چند دقيقه يه تيكه لباس توش پرت مي كنم و به همه ي آدمهايي كه دوست داشتم توو اين سفر همراهم باشن فكر مي كنم. دلم مي گيره دلم بدجور مي گيره از اون سفرهاييه كه لازمه اما كافي نيست، مي دونم دلتنگ تر مي شم مي دونم جاي خيلي ها رو خالي مي كنم. مي دونم يادشون مي افتادم وقتي چشمم به كندوان بيفته وقتي صداي دريا توو گوشم بپيچه وقتي بوي جنگلو حس كنم وقتي بريم فروشگاه گردي وقتي قليون درست كنم وقتي چايي نبات بيارم... آره اين از اون سفرهاييه كه لازمه ولي كافي نيست اصلن كافي نيست

۱۲ تیر ۱۳۸۸

من گاهي از خودم مي ترسم

گاهی می نشینم به جراحي كردن ِ حس هاي منفي و مثبتم. كه مثلن چرا فلان آدم ِخوب رو دوست ندارم؟ چرا همیشه ازش تعریف می‌کنم پیش دیگران اما پنهانی دنبال نقطه ضعف می‌گردم ازش؟ چرا همش مي گم اين آدم خوبه نيست و دستش يه روز رو مي شه!
بعد می‌بینم بی‌دلیل نیست. از روي بخل و حسادت نیست. رقابت هم نيست حتي! می‌بینم که دلیل داره، می‌بینم که زخمی خوردم ازش، شاید بی‌این‌که روحش خبردار باشه از این زخم.
بیچاره اون، بیچاره من.
بعدش یهو، واسه بار هزارو يكم از خودم مي ترسم از اين بی‌رحمی که در من آروم زندگی می‌کنه. از اونی که نمی‌بخشه، می‌خواد ببخشه اما نمی‌بخشه. يعني نمي تونه كه ببخشه! چیزی رو که از دست داده، چه‌طور ببخشه؟
من از اين بي رحمي كه در من آروم زندگي مي كنه مي ترسم.

۱۰ تیر ۱۳۸۸

در حقيقت

آقاهه كلي خوش تيپه كلي ام معتبر! دكتراي علوم سياسي داره (فك كن!) بعد من دلم مي خواست مي شمردم كه توي بيست دقيقه مصاحبه اي كه باهاش داشتم چند تا" در حقيقت" به كار برد. بايد مي شمردم!
دلم مي خواست بهش مي گفتم در غير حقيقت چي اونوقت؟
يهو خميازه كشيدم كه گفت حوصله تونو سر بردم: مثل ماست نگاش كردمو گفتم : "درحقيقت" نه!
بعد آقاهه كم مونده بود بيفته كف اتاق از خنده! من نفهميدم چرا !
نتيجه ي اخلاقي: هركي زياد درس بخونه ديوونه مي شه!