۹ تیر ۱۳۸۸

به دستانم، و به احساسم وبه سكوت رو به فراموشي ام...

يك وقتهايي آدم گول نمي خورد! هزار بار هم كه بگويي خب، ديگر منتظر نيستم ،باز ته دلت يك چيزي به اسم انتظار تكان مي خورد! شانه مي اندازي بالا مي گويي مهم نيست ، از آن مهم نيست‌هايي كه اتفاقن خيلي مهم است.
من بلد نيستم اين قاعده هاي بازي را، همان يك نقطه ي روشن، كه ته ِ دلم هست را گواه مي گيرم و ... ناخودآگاه مي‌گويم : مرا عهديست با جانان!

نيت مي كنم و حافظ را مي گشايم، مي گويد:
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست/آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
هر گه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود/ در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
...
مي گويم: بسم ا...

۶ تیر ۱۳۸۸

بنده شخصن لذتی که در بوییدن عطر 1میلیونِ پاکورابان هست را به پادشاهی عالم نمی دهم.
(for men)

۳ تیر ۱۳۸۸

تو زندگیم کلن کاری که نکردم تو رابطه هام حساب کتابه ,رابطه های من عمومن بی منطق و بی حساب و کتاب و خارج از عرف سود و زیان بودن,هستن...هیچوقتم توی باز کردن رابطه های کوتاه مدت و بلند مدت طرف رو نزاشتم توو کفه ترازو که ببینم چقده میتونه واسه من باشه,بیرزه,آدمای زندگیمو من حسی انتخاب میکنم,اونقده که واسه خودشون هستن...و حس من تابع هیچ منطقی نیس خوب..حالا این وسط,وقتی یه دوستی بیاد بگه چرا انقدر خودخواه شدی جدیدن فقط فکر خودتی و روزایی که من فلان کارو نمی کنم تو اخلاقت ناجوره و اینااااااا یه کم زور داره واسه منی که همیشه خود ِ آدمارو خواستم، شرایط و موقعیت و پول و ... گذاشته ام کنارو به خود آدمه فکر کردم! نه خانوم نه عزیزم هیچی عوض نشده فقط از شانس بد من دقیقن اون روزایی که تو ... یی من اعصابم یه چیزی توو مایه های هیروشیما بعد از اصابت بمب اتمه!
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/شیر خدا و رستم دستانم آرزوست... هِی تویی که اینجا را نمی خونی؟ این شعر یادته؟

۳۱ خرداد ۱۳۸۸

من گنجشك نيستم

سعي كرده ام خم شو روي خودم تا نيمي از خودم را پاك كنم اما نتوانسته ام. بعضي ها همه ي خودشان را پاك مي كنند و مي روند. لابد مي توانند. من نمي توانم.

***

اين دانيال عجيب ترين آدميست كه در تمام عمرم ديده ام البته اگر كلمه ي «عجيب» براي توصيف او كافي باشد وقتي به قول خودش كلمات بازي در نياورند و چراغش روشن باشد - چراغ روحش را مي گويد- خيلي خوب شعر مي گويد يا مي نويسد اما وقتي كلمات وحشي شوند يا چراغش- به هر دليل- خاموش باشد، بهترين كاري كه مي تواند انجام بدهد، يعني بهترين كاري كه از دستش بر مي آيد به قول خودش اين است كه كپه ي مرگش را بگذارد و تا آنجا كه مي تواند بخوابد.
***
گفت دوست داره همه، همه ي مردم دنيا دختره رو دوست داشته باشند. گفت از اينكه فقط خودش دختره رو دوست داشته باشه احساس خفت و حقارت مي كنه. گفت پروين بزرگتر از اونه كه تنها يه نفر عاشقش باشه.
***
مي گفت مرگ رو درست كرده اند تا باهاش مارو بترسونند. عين لولوي سر خرمن كه واسه ترسوندن گنجشك ها درست مي كنند.
خوب، مگه تو گنجشكي؟ گنجشكي؟
من گنجشك نيستم
مصطفي مستور

الهی و ربی من لی غیرک

نزن برادر! نزن
رحم كن به سرخي گونه هايم!
رحم كن به طره ي موي روي پيشاني ام
رحم كن به سجاده ي مادر
رحم كن به چشم انتظاري پدر
نزن برادر نزن!
گلوله سينه را مي شكافد
بزني ! مادر دق مي كند
پدر پير مي شود
بزني سهم من پارچه اي سياه خواهد بود به درِِ خانه
بزني اين همه آرزو را كجا ببرم؟
بزني قاب عكسي مي شوم روي طاقچه با روباني سياه كه هر كس ببيند بغض مي كند به جواني ام .
نزن برادر نزن!
به خاطر دردهاي مشتركمان نزن!
به خاطر حرمت انسان ،به شيوه ي رحمةللعالمين نزن!
تو را به همه ي مقدسات و به آنچه نيكش مي دانيم و به آنچه نكوهشش مي كنيم نزن!
تو را به خاكمان به نياكانمان! براي خاطر آنچه آيندگان مي پندارند، نزن برادر نزن !
بنگ بنگ بنگ

" سپيده كه سر بزند، در اين بيشه زار خزان زده شايد گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييده ايم ، پس به نام زندگي هرگز مگو، هرگز!"

۲۷ خرداد ۱۳۸۸





در تصوير مفداري خس و خاشاك مشاهده مي فرماييد كه تهران را گرفته اند!



۲۵ خرداد ۱۳۸۸

فیل*تر*ینگ سایتهای خیلی ساده که اهالی ماداگاسکار و بورکینافاسو هم به راحتی دسترسی دارن بهش (فیس بوک، توییتر، فرندفید و ...)
سرعت افتضاح اینترنت
سانسور خبری در حد ِ گاو فرض کردن ِ ماها
قطع شدن اس ام اس ها
ایجاد اختلال در شبکه ی تلفن های همراه (هروقت عشقشون بکشه)
پارازیت روی کانالهای اصلی و خبری ماهواره

توقیف روزنامه ها به بهانه های احمقانه
یا همه ی اینها آقای ا.ن می گه ما در آزادترین کشوردنیا زندگی می کنیم! بعله ...اینجوریاست

۲۴ خرداد ۱۳۸۸

این فقط توهین به طرفداران موسوی و کروبی نبود، آنکس که نادیده گرفته شد فقط آنها نبودند، حتی کسانی هم که به احمدی نژاد رای دادند هم، مستقیمن به شعورشان توهین شد.
24 میلیون؟ یعنی از خاتمی محبوبتر؟
این سوال ساده را کودک 7 ساله ی همکار من پاسخش را داد!

۲۳ خرداد ۱۳۸۸

دریغ است ایران...

اینجا ایران است و من از نگاههای بی فروغ و دهانهای باز حرف می زنم! اینجا ایران است و من از تماسهای ناباورانه بچه ها حرف می زنم! اینجا ایران است و پیامهای پر از یأس را در فیس بوک می خوانم و قلبم تیر می کشد!
فارغ از نتیجه ی انتخابات!
24 میلیون رای؟ از کسانی که آمده بودند تا تو رئیس جمهور نشوی؟
به چه قیمتی؟ به قیمت سرخورده شدن جوانان کشورت؟ به قیمت بی اعتماد شدن به انتخابات؟ به قیمت این فضای سنگینی که همه جا حس می شود؟ به قیمت اینکه می شنوم همه می گویند این حقه ی کثیفی بود که ما را پای صندوقهای رای بکشانند؟
چرا؟ آقای رئیس جمهور به من بگو چرا راضی به ناامید کردن جوانان کشورت شدی؟
این حق آنها بود؟
حتی منی که نبودم با آنها ،نمی دانم چگونه خشمم را مهار کنم!

۱۹ خرداد ۱۳۸۸

يك چيزهايي هست در زندگی كه مي داني هيچ وقت براي هيچ كس نخواهي گفتشان... یک دردهایی ... یک حسرت هایی!
مختص تو هستند و بس!

۱۷ خرداد ۱۳۸۸

این پست دو مخاطب خاص دارد

برای تمام خاطرات مشترکمان!
به خاطر قهقهه های از ته دلمان!
برای دیدن اشکهای هم و گریه کردنهایمان!
برای راه دبیرستان!
برای درس خواندن تا صبح و خندیدن تا شب!
برای یک شیرکاکائو و 4 تا کیک!
برای ساندویچ با نان اضافه!
برای مشورتهای زیر پتو!
برای آرایشهای پشت در!
برای گدایی به شیوه ی مدرن!
برای تخمه های آفتاب گردان و چیپسهای فلفلی!
برای خاطرِ کودکی ِ هستی!
برای یک سال زندگی، زیر یک سقف!
برای کاظمی ِ شرقی!
برای پلاژ متل قو!
برای مردابی که با هم کشفش کردیم!
برای دریازدگی با قایق پدالی!
برای جاده ی شمال!
برای قلیان فشم!
و برای وقتی همه با هم بزرگ شدیم!
و برای روز تولدت...
که چه دوست می دارم این روز را و چه به یاد می آورمش هرسال! و چه شادم که خرداد را سرفراز کردی، مهربانترین خردادی دنیا!
اینبار مخاطب خاص تویی بمبوی عزیز و (ک) عزیزم.

۱۶ خرداد ۱۳۸۸

لعنت به انتخابات! به سیاست! و به هر چه که من دوستیهایم را به خاطرش فراموش کنم. به من اگر راضی شده باشم به غمگینی نگاه دوستانم و از یاد برده باشم روزهای با هم بودنمان را، لعنت به من اگر چیزی را به شادی دوستانم ترجیح داده باشم.
یکی بیاید این سیل اشکهای مارا که از تداعی یک لحظه اینگونه روان است پاک کند!

۱۳ خرداد ۱۳۸۸

وقتی تو نيستی
چه فرق می‌کند
فرقم را از کجا باز کنم
و يقه‌ام را تا کجا
.
.
کبريت خيس
عباس صفاری
احساس شكست داشتي، من فهميدم، بغض گلويت را مي فشرد، من فهميدم، دنبال پاي ِ گريه بودي، من فهميدم، به همه چيز بدبين شده اي ، من فهميدم، نگراني براي آينده، من فهميدم، تمام حسهاي بد دنيا در تو متبلور شد من فهميدم، آهسته سر روي شانه ام گذاشتي ،اشكت شانه ام را خيس كرد ،من فهميدم.
مي خواستم بگويم حق داري گريه كن به اندازه ي همه ي اين سالها گريه كن! گاهي وقتها اصلن لازم است كه بگذاري احساس بدبختي تا مي تواند در تو ظهور كند! مي بيني من همه ي اينها را فهميدم.
با تمام تلاشم براي اينكه بخندم و تو شاد باشي، با تمام شوخي هاي امشب! به خانه كه رسيدم دويدم توي اتاق سرم را روي بالش فشار دادم و بي صدا گريستم. حالا نمي دانم اين رو بالشي كه از تركيب ريمل و اشك سياه ِ سياه شده كجا معدوم كنم كه مامان نبيند و...!

۱۲ خرداد ۱۳۸۸

به هر حال احمدی نژاد نه!

خب من بارها گفته ام که من نمی گویم موسوی آری، من می گویم احمدی نژاد نه!
حالا متوجه مسائلی شدم (یعنی متوجه مسائلی ام کردند) که روی دیگر کاندیدای اصلاح طلب هم فکر خواهم کرد ولی خُب کماکان احمدی نژاد هرگز.