که چشمه ی اشکم خشک نشود
سیبزمینیها را تو پوست بکن
که شعبده میکنی با پوست


عادت کردیم به دروغ گفتن، عادت کردیم با هر کس یه جور باشیم، زندگیمون را تکه تکه کردیم و هر تکه اش را به دست کسی دادیم. عادت کردیم به اینکه حتی حرفای معمولیمون رو هم توو صد تا لفاف بپیچیم که مبادا اون شخصیت پیچیده ای که از خودمون ساختیم توو ذهن بقیه خراب بشه اصلن به همین مبهم و مرموز و پیچیده نشان دادن خودمون هم عادت کردیم و حس می کنیم که آه واقعن چقدر جذابیم الان!
اونقدر راست نمی گیم که فراموش کردیم اصلن راستی هم وجود داره و حتی نمی تونیم راست گفتن یکی دیگه رو باور کنیم، و ترجیح می دیم که برداشتهای احمقانه ای که ذهن زنگ زده و متوهممون داره رو حقیقت فرض کنیم. ما در دنیای خیالیمون زندگی میکنیم و تحلیل های ذهن بیمارمونوعین واقعیت می دونیم. اونقدر از صراحت فرار می کنیم که حتی صریح بودن دیگران هم مارو به وحشت می ندازه!
سخت می گذرد می دانی! حال خوبی نیست حالی که من دارم، شاید خاطره ی خداحافظی بدترم کرده باشد. چگونه ایده ی اینگونه خداحافظی به ذهنت رسید نمی دانم! فقط می دانم که وقتی که قرار بر آخرین بارش شده بود کاش اولین باری هم نبود.
گفته بودم که رابطه ام را بر اساس آدم ِ رابطه تنظیم می کنم. حالا که تو این را خواستی پس آسوده باش سر راهت سبز نخواهم شد.
پشیمان نیستم! پشیمانی از قدم برداشتن در راهی که پایانش را می دانستم کمرنگترین احساس ِ بعد ازتو بودنم است.همین که نبودنم روی بودنت تاثیر مثبت داشته کافیست.
اینجا که من هستم
جایت بدجوری خالیست
ای کاش آنجا که تو هستی همه چیز خوب باشد.
پ.ن : ادمهای دنیای واقعی،لطفن نیایید بگویید چی شده و کی بود و کی نبود. این ماجرا من نیستم شخص ثالثی ست.