۱۰ خرداد ۱۳۸۸

پیاز را من رنده می‌کنم
که چشمه ی اشکم خشک نشود
سیب‌زمینی‌ها را تو پوست بکن
که شعبده می‌کنی با پوست
"عباس صفاری"

اصلاح کنندگان الگوی مصرف

عزیزانم! ای اصلاح کنندگان الگوی مصرف، ای مردمیها!
آخه تو که سنگ صرفه جویی و الگوی مصرف رو به سینه می زنی، بابا لامصب، یه اسپری می خری 1500 تومن بعد اندازه 100هزار تومن به هر ایستگاه اتوبوس و باجه تلفن ضرر می زنی که!
قشنگم! بفهم! به خدا خیلی ساده ست.
پ.ن: لا مصب همون لا مذهب است، بمیرد هرکی غلط دیکته ای بگیرد.

۷ خرداد ۱۳۸۸

در زندگي سوالهايي هست كه عمدتن بي جواب مي ماند بس كه عميق و فلسفي ست! اين چند روز ذهنم عجيب درگير يكي از اين سوالات شده!
اين مشاوران تبليغاتي آقاي رئيس جمهور از دادن شعارهايي مثل: " محمود مردمي نژاد" يا " محمود احمدي نژاد، محبوب هر قوم و نژاد" دقيقن چه هدفي رو دنبال مي كنند؟
آقااااااااااا! چه فكري پيش خودتون كردين واقعن؟
منظورتون ازاين شعارهايي كه ديگه حتي تو استاديومها هم استفاده نمي شه چي بوده آخه؟
من كه ياد اين شعارها افتادم: " پرسپوليس زلزله محبوب هرچي دله" يا وقتي هاشمي نسب رفته بود استقلال همه بهش مي گفتن "مهدي اسكناس نسب". يعني استفاده از نام خانوادگي، (به اين صورت البته)‌كه يكي از درپيت ترين شيوه هاي تبليغاته! وگرنه شما الان به اين شعار كه از نام كانديدا توش استفاده شده توجه بفرماييد: " تا مير حسين! يك يا حسين"(موجز و تاثيرگذار) تفاوت از زمين تا آسمان است!
حالا درسته كه من دلم نمي خواد ايشون رئيس جمهور بشن! ولي واقعن رفتارتون انساني نبود!
نكنيد آقاجان، نكنيد! با شخصيت مردم اينطوري بازي نكنيد! :دي
بعد نوشت: پيرو نظر بعضي دوستان كه فرموده بودند من هم به احمدي نژاد راي خواهم داد بايد عرض كنم :حالا كه فكر مي كنم مي بينم شايدم به احمدي نژاد راي دادم! ولي بي زحمت بگين يه گوني ...نه ...نه... يه وانت سيب زميني بفرستن در خونمون! لطفن يه 50 تومان هم ضميمه ي اون نامه هه بكنن كه دادم خدمتشون و گلايه كرده بودم كه مرغمون چند وقته تخم نمي ذاره! دست گلشون درد نكنه! منم انشاءا... بيست و دوم از خجالتشون در ميام.
اينجا رو يه مدت به همين حالت چپر چلاقي كه در تصوير مشاهده مي كنيد تحمل بفرماييد تا ببينم چه بلايي مي تونم سرش بيارم !
پ.ن:يكي نيست بگه آخه دختر جون تو كه سر از برنامه نويسي در نمياري غلط مي كني تنظيمات اينجارو به هم مي ريزي!
بعد نوشت: تمام مشكلات اينجا حل شد! انواع سفارشات برنامه نويسي پذيرفته مي شود!

۶ خرداد ۱۳۸۸

تمام فرق ما اينجاست
تو براي همه مرا
من براي تو همه را

۵ خرداد ۱۳۸۸

اين روزها نوار پارچه اي سبز به دستم گره مي زنم،‌شال سبز سر مي كنم، رنگ اينجا را هم به سبز تغيير مي دهم. دليلش هم گفتن ندارد ،دارد؟
پ.ن: فيس بوك را فيلتر كرديد خدا انشاءا... فيلترتان كند كه سر شبي چشمم به اون چشمهاي ...تان"استغفرا..." نيفتد اشتهايم كور شود! خودخواه.
بعد نوشت:من امروز در نهايت نااميدي رفتم توي فيس بوك و در نهايت تعجب باز شد! جريان چيه حالا؟ ترسيدن نتيجه ي عكس بده؟
بعدتر نوشت: هيجان زده اينوايتشو سنت توو آل كردم. :دي

۳ خرداد ۱۳۸۸

آرزويي كه محال نيست

كنار پنجره بودم كه باران، شروع شد! برايم اتفاق كوچكي نبود حدوث باران را ديدن!
ياد دوستي افتادم كه شبي گفت آرزوي پياده روي زيرِ بارون رو دارم :-( "همينجوري با اس ام اس"
و من جواب دادم آرزوي محالي نيست!
لحظه ي باران نا خودآگاه گفتم كاش به آرزويش رسيده باشد! يعني رسيده؟!

۲ خرداد ۱۳۸۸

بي نظير

دنبال یک اتفاقم
در دنیای کوچکی که تو را به من نمی رساند...

عليرضا بابايي

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

بازي آخر بانو

"...بلند مي شود و پشت سرم مي ايستد اولين بار است صورت خودم و اورا كنار هم مي بينم، ذهنم مقايسه مي كند: بيني اش، بيني ام، دهانش، دهانم، چشمهايش، چشمهايم، پيشاني اش، پيشاني ام، موهايش، موهايم."

"... كجا ديدمت اولين بار، در آخرين جلسه ي درس اخلاق، آن روز ديدمت ديدن به معناي آنكه مورد توجهم قرار گرفتي سوال نكردي، گفتي: «اخلاقيات را عرف تعيين مي كند نه دين. دين فقط با عرف همراه مي شود.» مي بيني بعد ار حدود بيست سال اولين كلامت را به خوبي به ياد دارم، اولين كلمه، اولين كلام، تو با اين كلمات، بر من ظهور كردي، مثل يك حقيقت ناب.
«حقيقت ناب هم از آن جفنگيات است»..."

"... مي بيني ما با توقعاتمان زندگي مي كنيم. ما با ذهنيات و پيش داوري هايمان با دنيا و آدمها برخورد مي كنيم، تو در آن روز ذهنيت مرا به هم ريختي، چطور مي توانستي گمشده ي من باشي، در حالي كه ديگر آن گل نبودي، تو آدم جديدي بودي كه من نمي خواستمش زيرا نمي فهميدمش. زيرا مطابق انتظاراتم نبود."


بلقيس سليماني
بازي اخر بانو

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

زندگي را اگر...

زندگي را خيابان اگر فرض كني رفت و آمد و عبور آدمها برايت مساله نمي شود مي داني كه گاهي چنان شلوغ مي شود زندگي ات كه نفس كشيدن هم در آن ازدحام سخت است وگاهي چنان خلوت و ساكن كه صداي تنفس خودت هم به وضوح به گوش مي رسد. زندگي را خيابان اگر بداني يعني فهميدي و پذيرفته اي كه به بودن و آمدن و به رفتن و نماندن آدمها گير ندهي مي داني كه هيچ خياباني عابري را به خود نمي خواند، آرام و صبور مي ماند تا رهگذي با اراده ي خودش تنهايي را تمام كند.شايد اين فرضيه ي خيابان خيلي منفعلانه ست ولي وقتي آدم نتواند به خودش جرات بدهد كه پيشقدم باشد وقتي مرزهاي روابط آدمها با تو فرق دارد وقتي ظرفيت پذيرش محبت آدمها انقدر متفاوت است وقتي نمي تواني مطمئن باشي كه آدم ِ ديروز آدمِ امروزت هم باشد! وقتي حرفها فقط حرف مي مانند و قتي قولها باد هوا مي شوند ترجيح مي دهي همان خياباني باشي كه به عابرانش دل نمي بندد.
زندگی را که خیابان فرض کنی آن وقت میان شب های تنهاییت برای خودت چراغ روشن میکنی ! می توانی هر وقت باران ببارد گونه هایت را خیس کنی ! می توانی زمستان سفید بشوی و پایيز زرد ، میتوانی .... ولی نمی توانی خیابان نباشی!

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

بازگشت


خب بالاخره بعد از چند روز خودمو با زحمت رسوندم پاي كامپيوتر و ايستاده(خب سخته آخه نشستن خيلي) دارم تايپ مي كنم! از اتاق عمل و سختي و درد و ... ندونين بهتره! در همين حد بهتون بگم كه الان به شدت احساس آمرزيدگي دارم بسكه سخت بود و مصداق كامل ان الانسان لفي خسر ولي خب من دلم خوشه به اينكه ان مع العسر يسري! :دي
توي اين 6 روز به اندازه ي تمام عمرم فيلم ديدم، كتاب خوندم و فكر كردم، احتياج هم داشتم به اين فرصت واقعن و اين مريضي به نظرم سبب خير بود و حكمتي داشت واسه خودش! به زندگيم، كارم، درسم و اطرافيانم به شدت و حدت فكر كردم و به نتايجي هم رسيدم كه انشاءا... بعد از بهبودي عمليشون خواهم كرد.
يه عالمه از همه كسايي كه به هر نحوي يادم كردند و حالمو پرسيدند ممنونم و اميدوارم كه هيچ وقت در يه همچين مواردي نياز به جبران كردن نباشه ولي به طور قطع فراموش نخواهم كرد.
پ.ن: اين عكس را يك عدد دخترخاله وقتي از اتاق عمل بيرون اومده بودم گرفته به نيت وبلاگ.
پ.ن2: اين فيلم دلشكسته را ببينيد كه ما بسيار حال كرديم با هاش و آرزو كرديم كه كاش سينما رفته بوديم آن زماني كه اكران بود

۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

درد ِ ناگفتنی

در زندگی دردهایی هست برای نگفتن. یعنی اصلن رویی نداری برای گفتن این دردها. به قول بمبو ایدز شرف داره به مریضی تو!
نمی دونم چه طوری دچار این زهرماری شدم ولی خب به هر حال این مرض هم در راستای خوش شانسی من از زندگی است. دکتر می گفت در تاریخ ایران و جهان تنها 50 نفر دچار این مرض شده اند که من گند زدم به تاریخ این هستی و آمارو خراب کردم. حالا شدیم 51 نفر...
دکتر می گفت اگه امروز عمل کنی بهتر از فرداست یعنی تیغ جراحی مسیر کمتری روی پوستت طی می کنه. این پست رو هم من دمر دراز کشیدم (یعنی چاره ای جز این ندارم) و بمبو داره تایپ می کنه. قرار شده که فردا برم برای عمل، آخه استخون آخر ستونه فقرات هم جائه؟ که بخواد مرضی به این وسعت بگیره.
*استرس و نگرانی و ترس و بی آبرویی این درد یه طرف این که کسی نیست موقع عمل با دست های گرمش دستمو بگیره و غصه بخوره و یه عالمه دسته گل خوشگل برام بیاره یه طرف.
* این پست هدفی نداشت جز تمنای دعای خیر از شما. انشاءا... اگر عمری باقی بود و سلامت از زیر تیغ اومدم بیرون اینجا دوباره به روز می شه.
بعد نوشت با مخاطب خاص: نه اينكه چيزي عوض شده باشد، نه،‌در تب نمي نويسم مبادا عهد شكني كرده باشم.همين!

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

پارانوئید ِ مزمن ِ اپیدمی شده!

بدون شک ما همه بیماریم! یک مشت بیمار روانی متوهم پارانوئید!

عادت کردیم به دروغ گفتن، عادت کردیم با هر کس یه جور باشیم، زندگیمون را تکه تکه کردیم و هر تکه اش را به دست کسی دادیم. عادت کردیم به اینکه حتی حرفای معمولیمون رو هم توو صد تا لفاف بپیچیم که مبادا اون شخصیت پیچیده ای که از خودمون ساختیم توو ذهن بقیه خراب بشه اصلن به همین مبهم و مرموز و پیچیده نشان دادن خودمون هم عادت کردیم و حس می کنیم که آه واقعن چقدر جذابیم الان!

اونقدر راست نمی گیم که فراموش کردیم اصلن راستی هم وجود داره و حتی نمی تونیم راست گفتن یکی دیگه رو باور کنیم، و ترجیح می دیم که برداشتهای احمقانه ای که ذهن زنگ زده و متوهممون داره رو حقیقت فرض کنیم. ما در دنیای خیالیمون زندگی میکنیم و تحلیل های ذهن بیمارمونوعین واقعیت می دونیم. اونقدر از صراحت فرار می کنیم که حتی صریح بودن دیگران هم مارو به وحشت می ندازه!

ما به تمام این رفتارها عادت کردیم و هر روز هم بدتر و بدتر می شیم، ما جرات روبه رو شدن با دنیای واقعی رو نداریم.
پ.ن:آه ...آدمهای عزیز، ذهنهای متوهمتان، بزدلی تان، دروغ گویی ها و دودوزه بازیهایتان، رفتارهای چندگانه تان،قضاوتهای احمقانه تان، دخترک ساده و زبان درازو صریح درونم را مریض کرده، ولی مطمئن باشید نخواهم گذاشت او را هم مثل خودتان کنید.
بعد نوشت: پیرو یک تماس تلفنی جا داره بگم که بمبو هم به شدت نگران دخترک سر به هوای درونش بود و می گفت جدیدن تب کرده و مدام سرفه می کنه.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

تو اینجا را نخوان !

می ترسم اسمش را بگذاری سر راهت سبز شدن هر چند اینجا راه ِ تو نیست و قلمرو من است. پس نخوان لطفن.
تقصیر خودم بود من توانایی بی نظیرت را در نادیده گرفتن آدمها، فراموش کرده بودم و توانایی تغییر تصمیمت در چند دقیقه را نمی دانستم .
گفتی: تو کم نیاوری من کم نمی آورم سابقه ی کم آوردن زیاد داری! خب خدارو شکر این بار که اولین و آخرین بار بود (و بارها گفتی که مبادا ندانم و زبان لال از فردا بگویم: می شه هرروز...؟ ) من کم نیاوردم تا آخرش!

سخت می گذرد می دانی! حال خوبی نیست حالی که من دارم، شاید خاطره ی خداحافظی بدترم کرده باشد. چگونه ایده ی اینگونه خداحافظی به ذهنت رسید نمی دانم! فقط می دانم که وقتی که قرار بر آخرین بارش شده بود کاش اولین باری هم نبود.

گفته بودم که رابطه ام را بر اساس آدم ِ رابطه تنظیم می کنم. حالا که تو این را خواستی پس آسوده باش سر راهت سبز نخواهم شد.

پشیمان نیستم! پشیمانی از قدم برداشتن در راهی که پایانش را می دانستم کمرنگترین احساس ِ بعد ازتو بودنم است.همین که نبودنم روی بودنت تاثیر مثبت داشته کافیست.

اینجا که من هستم

جایت بدجوری خالیست

ای کاش آنجا که تو هستی همه چیز خوب باشد.

پ.ن : ادمهای دنیای واقعی،لطفن نیایید بگویید چی شده و کی بود و کی نبود. این ماجرا من نیستم شخص ثالثی ست.

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

يك عاشقانه ي آرام

چند پاراگراف از يك عاشقانه ي آرام از نادر ابراهيمي كه دوستش مي دارم زياد، اينجا براي دل خودم مي گذارم! فقط.

مگذار كه عشق به عادت دوست داشتن تبديل شود.مگذار كه حتي آب دادن گل هاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود.عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست،پيوسته نو كردن خواستني است كه خود پيوسته خواهان نو شدن است و دگر گون شدن.تازگي ذات عشق است و طراوت بافت عشق چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
هر گاه كسي را يافتي كه مي گفت:(در زندگي خود دو بار عاشق شده ام) بدان كه هرگز عاشق نشده است و او چيز ديگري را با عشق اشتباه گرفته است چيزي كه مي تواند ده هزار بار هم تكرار شود.
عشق نجات دادن غريقي ست كه ديگر هيچ كس به نجاتش اميدي ندارد.عشق رجعت به آغاز آغاز است،به شروع،به همان لبخند،همان نگاه،همان طعم،اما نه خاطره ي آن ها،خود آن ها.
اگر پرنده را در قفس بيندازي مثل اين است كه پرنده را قاب گرفته باشي و پرنده اي كه قاب گرفته اي فقط تصور باطلي از پرنده است. عشق در قاب يادها پرنده اي است در قفس، منت آب و دانه را بر او مگذار و امنيت و رفاه را به رخ او نكش كه عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنيت و قاب.
و اين كه هميشه ديوانه ام مي كند و من با كلماتش چيز هايي يافتم كه ..(.بخوانيدش فقط)
باز می گردم . همیشه باز می گردم.
مرا تصدیق کنی یا انکار ،مرا سر آغازی بپنداری یا پایان ،
من در پایان پایان ها فرو نمی روم .
مرا بشنوی یا نه ، مرا جستجو کنی یا نکنی ،
من مرد خداحافظی ِهمیشگی نیستم .
باز می گردم . همیشه باز می گردم .
هليا! خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند.من روح دائم یک دوست داشتن هستم ...

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

كافه نادري



براي اولين بار آمده ام كافه نادري!براي اولين بار تنها... (راستش را بخواهيد هرچه خواستم مقاومت كنم براي نرفتن و بمانم تا كسي پيدا شود و با او بيايم نشد ، وسوسه ي كافه نادري از شرم تنها در كافه نشستن قوي تر بود)


از در كه وارد مي شوي با يك فضاي روشن و باز روبرو خواهي شد كه از پنجره هاي بلند و قديمي نور مي گيرد!دست راستت يك يخچال بزرگ قديمي ست از اين هايي كه وقتي بچه تر بوديم توي ساندويچي ها بود و از سوسيس بندري تا مغز پخته ي گوسفند در آن پيدا مي شد.

يكي از صندلي هاي قديمي دهه ي چهلي اش را پيش مي كشم كه پيرمردي خوشرو مي گويد منتظري يا تنها! مي گويم تنها! مي گويد خانمهاي تنها در يك سالن ديگر مي نشنيند! نمي فهمم چرا، با اين حال به سمتي كه او اشاره مي كند مي روم! فقط يك زن تنها آنجا بود با فنجاني چاي ويك نيمه ليمو! قهوه با كيك سفارش مي دهم! مي آورد، به اندازه ي كافي تلخ است و به قاعده شيرين! با دو برش كيك كشمشي كه كمي كهنه به نظر مي رسند.

دفترچه ي كوچكم را بيرون مي آورم و شروع مي كنم به نوشتن! سنگيني نگاه زن را حس مي كنم! لبخندي به پهناي صورتش مي زند و مي گويد مي نويسي؟ مي گويم اگر بشود اسمش را گذاشت نوشتن، اينجا اگر نويسنده هم نباشي انگار وير ِ نوشتن آدم را مي گيرد ...آخر روي صندلي هايي نشسته ايم كه اخوان و شاملو مي نشستند! بلند مي خندد! صندلي كنار من را مي كشد و بدون اينكه بپرسد كنارم مي نشيند! باران اندكي مي بارد و از پنجره ديدنيست حياط كافه! شروع مي كند به خواندن شعر اخوان از آنجا كه مي گويد: مسيحاي جوانمرد من اي ترساي پيرِ پيرهن چركين...يك جمله او مي گويد يك جمله من! شعفي دارم عجيب! مثل كودكي كه پس از مدتها تنهايي همبازي اش را پيدا كرده، سيگاري روشن مي كند و پاكت را به سوي من مي گيرد يكي بر مي دارم و با انگشت دستش را لمس مي كنم كه يعني ممنون!
مي پرسد زياد اينجا مي آيي؟ مي گويم نه اولين بار است ولي شايد از اين به بعد زياد آمدم!
مي رود بالا خره و من و قسمت ِ خانمهاي تنهاي كافه،‌تنها مي شويم! صورتحساب مي خواهم مي آورد پير مردي كه در جوابِ سوالم كه نامش را پرسيده مي گويد بنويس رضا عشقي، مي گويم كجا بنويسم؟ مي گويد در داستانت ديگر!!! دهانم از تعجب باز مي ماند او اولين كسي است كه فهميد من دارم داستان مي نويسم!
بيرون مي آيم! قدم زنان پياده روي خلوت جمهوري را طي مي كنم در حالي كه لبهايم طعم گسِ سيگار و قهوه مي دهد!