همه آدمها يكجايي تمام مي شوند برايت! حتي اگر خودشان ندانند يا نخواهند يا اصلن حواسشان نباشد. انگار بايد دستت را بياوري بالا و چشمهايت را بپوشاني درست وقتي كه رنگ رخسارشان، صدايشان، حرفهايشان، آنجور بودنشان، اينجور نبودنشان خبر مي دهد از تمام شدنشان، از آينده ي محتوم و نحسي كه بالاخره يك روز بايد مي آمد، گيرم نروند، نروي، بمانند، بماني.انگار بايد خودت حواست باشد، يك روزي، شبي، بي وقتي خودت آدمها را براي خودت تمام كني يعني بنشيني با خودت دو دوتا چهار تا كني كه وقتش رسيده، كه آن لحظه ي لعنتي كذايي با تمام سنگيني بي خاصيتش فرارسيده كه تمام اميدهايت به فرداها و ذوق كردنها و خوشي ها و خاطرات و هرچه كه بوده گيرم از كودكي ... را بيندازي دور بعد نفس راحتي از سر دلتنگي بكشي. از آن دلتنگيهايي كه ابدي مي شود، سرت را تكان بدهي و بگويي اين هم از اين! اين هم از اين!
پ.ن: اينجا اين روزها آنجوري نيست كه دوست داشتمش انگار در و ديوار اينجا كمر بسته اند به آزار من(با تشكر از شما)، مي دانم كه عوض كردن وبلاگ كار خيلي غير حرفه اييه ولي باور كنيد كه با وجود اين حس بد، ناگزيرم. قطعن در پست بعدي آدرس وبلاگ جديدم را خواهم گذاشت.

۴ نظر:
اگه من کسی بودم که ازاحساسات و عواطف و مسایل شخصی خودش تو وبلاگ بنویسه، حتمأ متنی شبیه نوشته ی تو باید می نوشتم! چی کار میشه کرد!؟ امیدوار به آینده بود!؟
شاعر مي فرمايد كه:
پا به پاي تو مي آم هرجا بري
همكلاسي، تو كه بي دليل كاري نمي كني، مهم خوندنه حالا هرجا تو بگي ما ميايم.
گاهی آدم چه نگران میشه
آیا این شرمه؟
ارسال یک نظر