۱۱ مرداد ۱۳۸۸

قهر قهر تا روز قيامت؟

‌پدیده‌ای به‌نام قهر، اساسن برای من تعریف نشده‌است. به یاد نمی‌آورم در زندگیم زمانی با کسی به طور جدی قهر بوده‌باشم، و اگر هم بوده‌ام در حد یکی دو ساعت بوده‌است. قهر برای‌ام معنی ندارد: دوستیم، یا رابطه داریم، یا نداریم. حالت وسطی وجود ندارد. علل این قهرناپذیری هم روشن‌اند: اول بی‌صبری و بی‌تابی ذاتی‌ام برای روشن بودن همه‌چیز، که طاقت نمی‌آورم رابطه‌ای، دوستی‌ای، چیزی، در حالت بینابین و تکلیف-نامعلوم باشد. قهر تعلیق-پذیری می‌خواهد، صبر و حوصله و طاقت می‌خواهد و انرژی ذهنی که عین میدان جنگ ادامه‌اش دهی و حتا شاید گاهی در لج بازي هم بیفتی، تا آخر «بازنده» کوتاه بیاید و برای آشتی پیش‌قدم شود. علت دیگر حافظه‌ی نسبتن درخشان‌ام در به‌یادسپاری انواع و اقسام چیزهای بی‌فایده، ولی در برخی موارد خنده‌دار بی‌نهایت ضعیف است که باعث می‌شود یادم برود با طرف قهرم و بعد از نیم ساعت روی سروکول‌اش بپرم و عکس‌العمل متعجب و گاهی پیروزمندانه‌ی فرد قهرشونده باشد که یادم بیندازد ای بابا مثلن خیر سرم قهر بوده‌ام!
علت درخشان سوم، احساسات خنده‌دار غلیظ مادرانه‌ام است که کل کائنات را «بچه‌م» می‌بینم و اساسن حماقت‌ها و بدی‌های ملت را به چشم مادری نگاه می‌کنم که بچه‌اش جفتک می‌اندازد و او عصبانی می‌شود ولی خب.. بچه‌ست دیگر؛ چه کارش می‌شود کرد! این احساس به‌خصوص در مورد جنس مذکر غلظت می‌یابد، تا جایی که هر خریت و هر حماقتی می‌کنند بعد یک‌دوروز که عصبانیت‌ام فروبنشیند، دوباره حس می‌کنم که ای بابا این‌ها که بچه‌هایی‌اند که سروته‌شان را کشیده‌اند، این‌ها که نمی‌فهمند؛ از این‌ها که توقعی نمی‌شود داشت، حالا بچه‌ست یک خریتی کرده .. و به هر حال نمی‌توانم چندان چیزی به‌دل بگیرم.
قهر نمی‌کنم، اما متاسفانه یا خوشبختانه چیزی را هم، بدون به رو آوردن و گفت‌وگو، به کسی نمی‌بخشم. اگر ناراحت‌ام کنند، چون می‌دانم که تا وقتی نگویم و تا وقتی توضیح یا عذرخواهی نشنوم در دلم خواهد ماند و ضمنن قهر هم نمی‌توانم بکنم؛ در اولین فرصت ناراحتی‌م را با فرد خاطی در میان می‌گذارم. بالاخره یا می‌پذیرد و عذر می‌خواهد، یا نمی‌پذیرد و دعوایمان می‌شود و آن‌قدر سروکله‌ی هم می‌زنیم تا یکی کوتاه بیاید، یا نمی‌دانم چه می‌شود. ولی حداقل‌اش این است که چیزی در دل‌ام نمانده و سرطان هم نخواهم گرفت! :ی

کلن هرجای دیگری این پست‌های «خود-شرح‌دهنده» را که می‌خوانم فکر می‌کنم خب که چی؟! حالا هم همین را از خودم پرسیدم. ولی بر خلاف همیشه که معمولن هدف‌ام از گفتن این که من چنین‌ام این نیست که شما هم چنین باشید، این بار دقیقن همین منظور را دارم: قهر نکنید. بچه‌گانه، سخت، انرژی‌بر و دردسرساز است. صراحت و صداقت و بازگو کردن ناراحتی‌ها، سیاست به مراتب ساده‌تر و لذت‌بخش‌تر و كار گشا تريست!
پ.ن بي ربط:
فكر مي كنم تب دارم امشب دقيقن در چله ي تابستان!

۲ نظر:

Tramontana گفت...

سوا از این بحث شما، سوالی که واسه من پیش اومد:
اونوقت همیشه دیگران تو دعوا با شما مقصرا دیگه! آیا؟
همیشه بچه هستن و شما مامان بزرگ!!!اعتماد به نفس در حد کاکرو!

پیشوا گفت...

در این زمینه کاملأ متفاوتیم...:)