۱ مرداد ۱۳۸۸

Duplicity

کلر (جولیا رابرتز): اگه بهت بگم عاشقتم چی؟ فرقی می‌کنه؟

ری (کلایو اوون): اگه بهم بگی یا اگه باور کنم؟

کلر: من عاشقتم، واقعن عاشقتم. نمی‌دونم چرا باید باورم کنی. من نمی‌دونم کلن دیگه چرا باید باور کنیم. فقط هنوز این رویا رو دارم که یه روز ناغافل خلاص بشیم از این وضعیت. که بتونیم مث آدم‌های دیگه حس‌هایی مثل صداقت و درستی رو تجربه کنیم.

ری: ما مث آدم‌های دیگه نیستیم.

کلر: می‌دونم، مگه ممکنه که ندونم. اصن هیچ‌ فکر کردی چه حسِ کوفتی‌یه که بدونم تو تنها مردی هستی که ممکنه منو درک کنه؟...

۶ نظر:

mehrdad گفت...

سلام

مداد فلزی گفت...

با اینکه خیلی ریز مینویسید ولی خیلی جالب نوشته اید.
دوست دارم که یه سری هم به من بزنی.(البته اگه دوست داشتی).
امیدوارم که همیشه اینگونه باشید.
موفق باشید.

پیشوا گفت...

سلام
یادمه که آخرین دفعاتی که وبلاگ همو می خوندیم آدمهای امیدوار و سرزنده ای بودیم...مثل اینکه خیلی از اون وقت ها گذشته...و دیگه امیدی برای رویش نیست...ممنون که سر زدید. موفق باشید و سلامت

Tramontana گفت...

به خدا داشت عقده میشد کامنت گذاشتن واستون نمی شد به جون خودم..

پیشوا گفت...

با نظر ترامونتانا موافقم!چند وقتی بود که نمی شد پیغام گذاشت براتون!

a woman like me گفت...

براي خودم هم! مرسي كه هستيد