۱۷ تیر ۱۳۸۸

و من مسافرم اي بادهاي همواره

دارم آماده مي شم براي سفر، چمدون وسط اتاقه، هر چند دقيقه يه تيكه لباس توش پرت مي كنم و به همه ي آدمهايي كه دوست داشتم توو اين سفر همراهم باشن فكر مي كنم. دلم مي گيره دلم بدجور مي گيره از اون سفرهاييه كه لازمه اما كافي نيست، مي دونم دلتنگ تر مي شم مي دونم جاي خيلي ها رو خالي مي كنم. مي دونم يادشون مي افتادم وقتي چشمم به كندوان بيفته وقتي صداي دريا توو گوشم بپيچه وقتي بوي جنگلو حس كنم وقتي بريم فروشگاه گردي وقتي قليون درست كنم وقتي چايي نبات بيارم... آره اين از اون سفرهاييه كه لازمه ولي كافي نيست اصلن كافي نيست

۱ نظر:

حمید گفت...

من مسافر....
ای بادهای همواره
مرا به وسعت تکیل برگ ها برید
خیلی قشنگه