گاهی می نشینم به جراحي كردن ِ حس هاي منفي و مثبتم. كه مثلن چرا فلان آدم ِخوب رو دوست ندارم؟ چرا همیشه ازش تعریف میکنم پیش دیگران اما پنهانی دنبال نقطه ضعف میگردم ازش؟ چرا همش مي گم اين آدم خوبه نيست و دستش يه روز رو مي شه!
بعد میبینم بیدلیل نیست. از روي بخل و حسادت نیست. رقابت هم نيست حتي! میبینم که دلیل داره، میبینم که زخمی خوردم ازش، شاید بیاینکه روحش خبردار باشه از این زخم.
بیچاره اون، بیچاره من.
بعدش یهو، واسه بار هزارو يكم از خودم مي ترسم از اين بیرحمی که در من آروم زندگی میکنه. از اونی که نمیبخشه، میخواد ببخشه اما نمیبخشه. يعني نمي تونه كه ببخشه! چیزی رو که از دست داده، چهطور ببخشه؟
من از اين بي رحمي كه در من آروم زندگي مي كنه مي ترسم.
بعد میبینم بیدلیل نیست. از روي بخل و حسادت نیست. رقابت هم نيست حتي! میبینم که دلیل داره، میبینم که زخمی خوردم ازش، شاید بیاینکه روحش خبردار باشه از این زخم.
بیچاره اون، بیچاره من.
بعدش یهو، واسه بار هزارو يكم از خودم مي ترسم از اين بیرحمی که در من آروم زندگی میکنه. از اونی که نمیبخشه، میخواد ببخشه اما نمیبخشه. يعني نمي تونه كه ببخشه! چیزی رو که از دست داده، چهطور ببخشه؟
من از اين بي رحمي كه در من آروم زندگي مي كنه مي ترسم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر