سعي كرده ام خم شو روي خودم تا نيمي از خودم را پاك كنم اما نتوانسته ام. بعضي ها همه ي خودشان را پاك مي كنند و مي روند. لابد مي توانند. من نمي توانم.
***
اين دانيال عجيب ترين آدميست كه در تمام عمرم ديده ام البته اگر كلمه ي «عجيب» براي توصيف او كافي باشد وقتي به قول خودش كلمات بازي در نياورند و چراغش روشن باشد - چراغ روحش را مي گويد- خيلي خوب شعر مي گويد يا مي نويسد اما وقتي كلمات وحشي شوند يا چراغش- به هر دليل- خاموش باشد، بهترين كاري كه مي تواند انجام بدهد، يعني بهترين كاري كه از دستش بر مي آيد به قول خودش اين است كه كپه ي مرگش را بگذارد و تا آنجا كه مي تواند بخوابد.
***
گفت دوست داره همه، همه ي مردم دنيا دختره رو دوست داشته باشند. گفت از اينكه فقط خودش دختره رو دوست داشته باشه احساس خفت و حقارت مي كنه. گفت پروين بزرگتر از اونه كه تنها يه نفر عاشقش باشه.
***
مي گفت مرگ رو درست كرده اند تا باهاش مارو بترسونند. عين لولوي سر خرمن كه واسه ترسوندن گنجشك ها درست مي كنند.
خوب، مگه تو گنجشكي؟ گنجشكي؟
من گنجشك نيستم
مصطفي مستور

۱ نظر:
دریغ که چرت و پرت ها! وجهه ی حقیقت به خود بگیرند... دریغ...
وقتی بخواهیم گوسفند باشیم نیازی به سردار و میاندار نیست! کافیست چشمانت را ببندی! اما الاغ بودن با چشمان باز شرف دارد! ندارد؟
دلتنگتان شدیم!جان عمه مان به خدا!
ارسال یک نظر