۹ تیر ۱۳۸۸

به دستانم، و به احساسم وبه سكوت رو به فراموشي ام...

يك وقتهايي آدم گول نمي خورد! هزار بار هم كه بگويي خب، ديگر منتظر نيستم ،باز ته دلت يك چيزي به اسم انتظار تكان مي خورد! شانه مي اندازي بالا مي گويي مهم نيست ، از آن مهم نيست‌هايي كه اتفاقن خيلي مهم است.
من بلد نيستم اين قاعده هاي بازي را، همان يك نقطه ي روشن، كه ته ِ دلم هست را گواه مي گيرم و ... ناخودآگاه مي‌گويم : مرا عهديست با جانان!

نيت مي كنم و حافظ را مي گشايم، مي گويد:
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست/آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
هر گه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود/ در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
...
مي گويم: بسم ا...

هیچ نظری موجود نیست: