احساس شكست داشتي، من فهميدم، بغض گلويت را مي فشرد، من فهميدم، دنبال پاي ِ گريه بودي، من فهميدم، به همه چيز بدبين شده اي ، من فهميدم، نگراني براي آينده، من فهميدم، تمام حسهاي بد دنيا در تو متبلور شد من فهميدم، آهسته سر روي شانه ام گذاشتي ،اشكت شانه ام را خيس كرد ،من فهميدم.
مي خواستم بگويم حق داري گريه كن به اندازه ي همه ي اين سالها گريه كن! گاهي وقتها اصلن لازم است كه بگذاري احساس بدبختي تا مي تواند در تو ظهور كند! مي بيني من همه ي اينها را فهميدم.
با تمام تلاشم براي اينكه بخندم و تو شاد باشي، با تمام شوخي هاي امشب! به خانه كه رسيدم دويدم توي اتاق سرم را روي بالش فشار دادم و بي صدا گريستم. حالا نمي دانم اين رو بالشي كه از تركيب ريمل و اشك سياه ِ سياه شده كجا معدوم كنم كه مامان نبيند و...!

۲ نظر:
نفهمیدیم مخاطبت کی؟
اگه قرار بود بفهمی اسمشو می ذاشتم!
ارسال یک نظر