كنار پنجره بودم كه باران، شروع شد! برايم اتفاق كوچكي نبود حدوث باران را ديدن!
ياد دوستي افتادم كه شبي گفت آرزوي پياده روي زيرِ بارون رو دارم :-( "همينجوري با اس ام اس"
و من جواب دادم آرزوي محالي نيست!
لحظه ي باران نا خودآگاه گفتم كاش به آرزويش رسيده باشد! يعني رسيده؟!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

۶ نظر:
سلام بالاخره من موفق شدم در وبلاگ شما كامنت بذارم.
بارون...
اگه يه روز دلت دلتنگ اين بارون باشه و تو پارك طالقاني باشي و يهو "ترانه ي ببار اي بارون" شجريان پخش بشه.اونوقت بارون هم لطفش رو بي دريغ كن، ياد دوستان حتما شيرين ميشه.
آهان! مردم چه آرزوها دارن!
آخي! طفلك
شماامروز ساعت 11.45 در ستاد موسوي(ميرداماد) چه كار مي كرديد!
چرا دروغ؟ چرا وقتي مي پرسم در اين مورد كاري مي كنيد مي گيد نه علاقه اي ندارم!
دنيا كوچيكه دست آدم اينجوري رو مي شه!
اين علامت سوال كه گذاشتين. اصلن تابلو نشد كي هستينااااا!
يادم نمي آد كه قراري با كسي گذاشته باشم براي اينكه تمام كارها و... توضيح بدم بهش! چه پررووووو!!!!
ارسال یک نظر