زندگي را خيابان اگر فرض كني رفت و آمد و عبور آدمها برايت مساله نمي شود مي داني كه گاهي چنان شلوغ مي شود زندگي ات كه نفس كشيدن هم در آن ازدحام سخت است وگاهي چنان خلوت و ساكن كه صداي تنفس خودت هم به وضوح به گوش مي رسد. زندگي را خيابان اگر بداني يعني فهميدي و پذيرفته اي كه به بودن و آمدن و به رفتن و نماندن آدمها گير ندهي مي داني كه هيچ خياباني عابري را به خود نمي خواند، آرام و صبور مي ماند تا رهگذي با اراده ي خودش تنهايي را تمام كند.شايد اين فرضيه ي خيابان خيلي منفعلانه ست ولي وقتي آدم نتواند به خودش جرات بدهد كه پيشقدم باشد وقتي مرزهاي روابط آدمها با تو فرق دارد وقتي ظرفيت پذيرش محبت آدمها انقدر متفاوت است وقتي نمي تواني مطمئن باشي كه آدم ِ ديروز آدمِ امروزت هم باشد! وقتي حرفها فقط حرف مي مانند و قتي قولها باد هوا مي شوند ترجيح مي دهي همان خياباني باشي كه به عابرانش دل نمي بندد.
زندگی را که خیابان فرض کنی آن وقت میان شب های تنهاییت برای خودت چراغ روشن میکنی ! می توانی هر وقت باران ببارد گونه هایت را خیس کنی ! می توانی زمستان سفید بشوی و پایيز زرد ، میتوانی .... ولی نمی توانی خیابان نباشی!

۴ نظر:
درود
این اولین نظر من توی این وبلاگت است
آخه برای من باز نمی شد
امیدوارم خودنویست هیچ وقت بدون مرکب نشود و در یک رنگی کامل همچنان بی پروا مثل ممیشه بنویسی
زندگي شايد خيابون باشه! ولي همه هم رهگذر نيستند. شايد بعضي ها خودشون خيابون باشند
زندگي شايد خيابون باشه! ولي همه هم رهگذر نيستند. شايد بعضي ها خودشون خيابون باشند
گاهي بايد دنبال آدمايي كه توي اين خيابون گم شدن گشت...
ارسال یک نظر