۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

كافه نادري



براي اولين بار آمده ام كافه نادري!براي اولين بار تنها... (راستش را بخواهيد هرچه خواستم مقاومت كنم براي نرفتن و بمانم تا كسي پيدا شود و با او بيايم نشد ، وسوسه ي كافه نادري از شرم تنها در كافه نشستن قوي تر بود)


از در كه وارد مي شوي با يك فضاي روشن و باز روبرو خواهي شد كه از پنجره هاي بلند و قديمي نور مي گيرد!دست راستت يك يخچال بزرگ قديمي ست از اين هايي كه وقتي بچه تر بوديم توي ساندويچي ها بود و از سوسيس بندري تا مغز پخته ي گوسفند در آن پيدا مي شد.

يكي از صندلي هاي قديمي دهه ي چهلي اش را پيش مي كشم كه پيرمردي خوشرو مي گويد منتظري يا تنها! مي گويم تنها! مي گويد خانمهاي تنها در يك سالن ديگر مي نشنيند! نمي فهمم چرا، با اين حال به سمتي كه او اشاره مي كند مي روم! فقط يك زن تنها آنجا بود با فنجاني چاي ويك نيمه ليمو! قهوه با كيك سفارش مي دهم! مي آورد، به اندازه ي كافي تلخ است و به قاعده شيرين! با دو برش كيك كشمشي كه كمي كهنه به نظر مي رسند.

دفترچه ي كوچكم را بيرون مي آورم و شروع مي كنم به نوشتن! سنگيني نگاه زن را حس مي كنم! لبخندي به پهناي صورتش مي زند و مي گويد مي نويسي؟ مي گويم اگر بشود اسمش را گذاشت نوشتن، اينجا اگر نويسنده هم نباشي انگار وير ِ نوشتن آدم را مي گيرد ...آخر روي صندلي هايي نشسته ايم كه اخوان و شاملو مي نشستند! بلند مي خندد! صندلي كنار من را مي كشد و بدون اينكه بپرسد كنارم مي نشيند! باران اندكي مي بارد و از پنجره ديدنيست حياط كافه! شروع مي كند به خواندن شعر اخوان از آنجا كه مي گويد: مسيحاي جوانمرد من اي ترساي پيرِ پيرهن چركين...يك جمله او مي گويد يك جمله من! شعفي دارم عجيب! مثل كودكي كه پس از مدتها تنهايي همبازي اش را پيدا كرده، سيگاري روشن مي كند و پاكت را به سوي من مي گيرد يكي بر مي دارم و با انگشت دستش را لمس مي كنم كه يعني ممنون!
مي پرسد زياد اينجا مي آيي؟ مي گويم نه اولين بار است ولي شايد از اين به بعد زياد آمدم!
مي رود بالا خره و من و قسمت ِ خانمهاي تنهاي كافه،‌تنها مي شويم! صورتحساب مي خواهم مي آورد پير مردي كه در جوابِ سوالم كه نامش را پرسيده مي گويد بنويس رضا عشقي، مي گويم كجا بنويسم؟ مي گويد در داستانت ديگر!!! دهانم از تعجب باز مي ماند او اولين كسي است كه فهميد من دارم داستان مي نويسم!
بيرون مي آيم! قدم زنان پياده روي خلوت جمهوري را طي مي كنم در حالي كه لبهايم طعم گسِ سيگار و قهوه مي دهد!

۳ نظر:

سید محمد مهدی حسینی پارسا گفت...

بابا ژنرال نامرد!

سلام
یادم است وقتی برای اولین بارها سری به کمی صادقانه تر زده بودید ، تو و س ص ، وقتی دیدار تازه شد ، نفهمیدم چرا اما گفتید: کلمات را می پیچاند که بگوید نویسنده است! پاسخی ندادم به هر دلیل ، اما انصافن پیچیدگی کلمات جملات خوبی را می سازند...

خوب می نویسی خاله نیروشا! خوب تر هم خواهد شد ، حتمن...

دعا بفرمائید
یاعلی

سید محمد مهدی حسینی پارسا گفت...

راستی لینک شد این ژنرال نامرد به جای دستور زبان عشق...

Tramontana گفت...

نوستالوژیک بود خیلی، ولی یه جوری حس غریبی می داد